تبليغاتX
خدا اهل دیاری را تا جاهلند هلاک نکند

خدا اهل دیاری را تا جاهلند هلاک نکند

یادداشت های شخصی

بهار مست4

بعد از عید

بعد از تعطیلات با آخرین سرعت ممکن خودم رو رسوندم دانشگاه. می خواستم ببینم ازش خبری شده یا نه که دیدم ای بابا چه کرده. یه ایمیل داده بود هم قد خودم، بدبخت تقریباً چند ساعت بعد از خداحافظی من جواب داده بود ولی چون به نت دسترسی نداشتم نتونسته بودم بخوونم. چیز خاصی هم نبودا یه تبریک عید و چهار بیت شعر بی سر و ته و کلی آسمون ریسمون بافتن. جالب اینجاست خودش هم می دونه خیلی پرچونه است حالا توجیه اش چیه؟ میگه چون هنوز همدیگه رو خوب نمی شناسیم هر چیزی رو کامل باید توضیح بده ولی وقتی بهم نزدیک تر بشیم چون همدیگه رو خوب می شناسیم لازم نیست تو هر چیز ریز بشه و ریز به ریز رو توضیح بده آخه اون موقع منظور هم رو درک می کنیم و احتمال سوء تفاهم کمه. اینم دو کلمه بود از مادر عروس.

داشتم چی می گفتم، آها... هیچی دیگه براش ایمیل بعد از تعطیلات دادم. منم شدم مثل خودش حسابی روده درازی کردم و از سیر تا پیاز کارای عیدم رو براش گفتم، از تک تک جاهایی که رفته بودم تا کارایی که کرده بودم، از مهمونیایی که رفته بودم و خلاصه از هر دری گفتم، همه چی رو دلم سنگینی می کرد، احساس می کنم احتیاج دارم باهاش صحبت کنم. یواش یواش دارم می ترسم. می ترسم یه وقت بهش وابسته بشم و حالا دیگه خر و باقالی و این چیزا.

 

***

 

خیلی سریع جوابمو داد. خوشحال تر از من اونه. گفته عید رفته مسافرت، فقط سه روز، اونم کجا کیش. کلی ذوق کرده که سه روز رفته گردش البته ذوق هم داشت وقتی آدم پولدار باشه و همه جا بتوونه بره چرا خوشحال نباشه؟! از همه بیشتر با پارک دلفین ها خوش خوشانش شده  و از هیجان داشت می مرد منم اولش خواستم کلاس بذارم ولی بعد دیدم ضایع است تازه قبلش من همه چی رو لو داده بودم، به نظرم بهتره خودم باشم البته از حق نباید گذشت به منم خیلی خوش گذشته بود مسئله اینه که هر کی یه جور خوشی کرده بود ولی خوب من دوست دارم یه کمی هم که شده مثل اون خوشی کنم این جوری که آدم تعطیلات لوکس نداشته باشه یه کم خجالت آوره.

اینگار فهمیده چه حسی پیدا کردم واسه همین شروع کرده غیر مستقیم نصیحت کردنم منم بهم بر خورد و گفتم که به خونواده ام افتخار می کنم ولی تفریحات باکلاس و گرون رو درک نمی کنم. یه چیز جالب بگم نمی دونم شاید جالب نباشه ولی اصلاً از تحصیلات و موقعیت شغلی اش حرف نمی زنه نمی دونم چرا، بعید می دونم خالی بسته باشه پس اگه خالی نبسته چرا پزشون رو نمی ده؟ بهش گفتم چند تا از عکس هایی که تو عید گرفته برام بفرسته.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط جاهل  | 

به دوست

 

 

سلام دوست

 

نگو بی معرفت آدرس وب رو اشتباه وارد کردی با لینک خودم هم باز نشد

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

بهارمست 3

 

بی خود نبود تاریخ تولدم رو پرسیده بود، می خواست یه جورایی حالیم کنه همین روزا تولدش، یعنی طی چند روز آینده آقا باید جشن تولد n سالگی اش رو بگیره (یادم باشه بهش تبریک بگم).

تازگی ها یه کمی ازش می ترسم، زیادی خودمونی شده، گفته خیلی براش عزیزم، منم گفتم بی خود براش عزیزم، آدمِ متاهل که نباید کسی براش عزیز باشه به غیر از همسرش. چقدر بعضی از این مردا پست و خیانتکارن، مگه نه؟ نمی دونی چی گفته یه میل به چه طویلی داده و گفته من که پسر بچه نیستم و دنبال این عشق های زودگذر هم نمی گردم، من از خودت خوشم اومده، شخصیت که برام عزیز، می بینی بی شرف چه زبون بازی یه، واقعاً باید از این مردا ترسید اصلاً معلومِ حرفی ایه. می دونه چطور مخ بزنه، حرف اش رو می زنه ولی بعد که می بینه حرفش حواس جمعِ فوری سر و ته اش رو هم میاره. چقدر خوب که تا حالا با پسری دوست نبودم و گرنه با این مخ زنی که اینا می کنن خدای نکرده یه بلایی سر آدم میارن.

 

قبل از عید

چند روز قبل از تعطیلات عید بهش میل دادم که دارم می رم مسافرت و پیشاپیش تولدش رو تبریک گفتم، خودم رو کشتم و یه شعر هم جور کردم برای تبریک تولدش گذاشتم. می دونم تو عید خیلی دلم براش تنگ می شه. به هر حال کلی بهش عادت کردم. هر روز برام میل می فرستاد اونم چی میل های طولانی یه طولانی. هر وقت تو سایت یکی از بچه ها موقع خووندن میل هاش می دیدم کف اش می برید که این بابا کیه این قدر برام می نویسه. بعضی ها فکر می کنن، دوست پسری، چیزی یه. ولی به همه گفتم پسرعموی اینترنتی امِ که استاد دانشگاهِ و در مورد مسائل مختلف با هم بحث می کنیم البته معلومِ چت کردن بهتره ولی چون هر دو نمی توونیم تو یه زمان تو روم باشیم این جوری با هم در ارتباطیم. حالا خبر ندارن جریان چیه. به این پسر عموم هم نگفتم سیستم ندارم، گفتم آخر هفته هام مالِ خونواده ام و دوست ندارم بیام سراغ نت و این چیزا آخه آدم یه وظایفی هم در برابر خونواده اش داره. سه شنبه ها هم که کلاس ندارم بهوونه میارم البته اون نمی دونه سه شنبه ها خونه ام. ای بابا چیزی که بلنده دیوار حاشا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

بهارمست 2

 

 

 

بعد از تعطیلات

تعطیلات ترم دانشگاه تمام شده. تا پام رسید دانشگاه پریدم تو سایت که ایمیل ام رو چک کنم، آخه تو خونه سیستم ندارم. قشنگی اش اینه که همیشه خدا ایمیل ام خالی یه یعنی کسی رو ندارم بهم ایمیل بده، سایتی هم عضو نیستم که چپ و راست عکس و فیلم و تبلیغ و... برام بفرسته، با این حال عشقِ میل چک کردن دارم . این یارو دیوونهِ دوباره میل داده. بذار حالا یه جواب بهش می دم بره. حوصله ام رو سر برده.

 

***

 

براش نوشتم که من –رویا بهارمست- هستم، پدرم تک پسر یه فامیل پسر قحطِ و فقط پدرمِ که داره بار زنده نگه داشتن فامیل بهارمست رو می کشه. این یعنی اینکه فامیل نیستیم.

 

***

 

دوباره بهم ایمیل داده. این آدم چقدر بیکاره. هم بیکار و هم روده دراز. من موندم این اگه استاد دانشگاه و مثلاً یه شرکت داره این همه وقت از کجا میاره بشینه اراجیف بنویسه. زندگی نامه اش رو از بدو تولد نوشته، حالا فکرش رو بکن، شماره تلفن محل کار، خونه و موبایل همه رو داده. گفته که به خاطر یه کاری داره میاد تهران، خواسته اگه می تونم همدیگه رو ببینیم. این یارو رسماً خلِ، می دونی منم چی جواب دادم؟ اومدم با کلاس بازی در اوردم بهش گفتم می دونید من آدم شفاهی نیستم اگه قرار باشه همدیگه رو ببینیم حوصله تون سر می ره، اونم یه حرفی زد شاخ در اوردم. همین یه کلمه "من شفاهی نیستم" رو چسبیده و میگه معلومِ اهل ادبید ادعا هم کرده که شعر می گه اصلاً دلیل تهران اومدنش چاپ مجموعه شعراشِ. به قول خودش ناسلامتی ناشر تهرانی یه. خدایا این دیگه کیه. البته اصرار زیادی نداره که اگه دوست ندارم ببینمش، نمی دونم چرا ولی یه جوریه از پر رو بازی اش خوشم میاد. هم گیر می ده، هم مودب، نمی دوم بامزه است. تازه پرسیده تاریخ تولدم کیه، می بینی سلام نکرده پسرخاله ولی نه پسر عمو شده.

خوب مگه چه عیبی داره مثلاً تاریخ تولدم رو بدونه، چی می خواد بشه؟ ها... واسه همین یه ایمیل زدم و تاریخ تولدم رو گفتم یه دو بیت شعر هم محض خنده نوشتم که یعنی آره... منم بلدم، تازه این یارو زن داره تهران هم که زندگی نمی کنه. پس مشکلی نداره.

 

***

 

تو خونه اعلام کردم تو اینترنت با یه استاد دانشگاه آشنا شدم که فامیلی اش باهام یکی یه. برای هیچ کس جالب نبود. کلی تو ذوقم خورد ولی وقتی فرداش دیدم دویاره ازش ایمیل دارم و نپرسیده تاریخ تولدش رو گفته و یکی از شعرهاش رو هم فرستاده ذوق مرگ شدم. براش نوشتم که شعرش قشنگ بود. ولی چرا دروغ ازش هیچ سر در نیاورده بودم. به چند تا از بچه های دانشگاه عکس اش تو لاولی دی رو نشون دادم خندیدن گفتن چه زشته! اصلاً به کسی چه. پسر عموی اینترنتی خودم، پسر عمو که ندارم لااقل دلم به این خوشه، تازه با کلاس و تحصیل کرده هم هست. تا کور شود هر آنکه نتواند دید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

بهارمست1

 

 

 

رویا بهارمست، مستِ مست؛ ولی نه حالا، حالا خمارم، خمارِ عشق. ببخشید شما کراک دارید؟ میگن بدن کرم می زنه... چه خوب می شد اگه روحم کرم می زد اگه فکرم کرم می زد، اصلاً خدا رو چه دیدی شاید مغزم کرم زد و کرم خاطراتم رو خورد.

 

 

اوایل پاییز اون سال

یه سایت تفریحی افتتاح شده اسمش لاولی دِی حسابی گل کرده، البته بچه باحال های دانشگاه تابستون کشفش کردن و عضو شدن، می گن خیلی با حالِ منم تو روزنامه در موردش خووندم. همون تابستون و چقدر دلم خواست که عضوش بشم ولی یه مشکلی بود، یکی باید دعوتم می کرد به سایت؛ این طوری که از طریق سایت یه دعوتنامه بهم میل می کرد و من هم با پر کردن دعوتنامه عضو می شدم، آخ که چقد دلم می خواااد. چند تا از استادا هم عضون، بعضی وقتا با بچه ها سر کلاس ازش حرف می زنن. آهاااااااای منم می خوام عضو بشم.

 

 

اواخر پاییز همون سال

یکی از بچه ها نمی دونم با چه انگیزه ای دعوتم کرد به سایت، منم از خدا خواسته فوری فرم رو پر کردم و عضو شدم.

آخ جون منم عضو شدم...

خیلی محیط توپی داره، رنگ بندی و گرافیک اش بی نظیر، اولش گیج شده بودم نمی دونستم باید چیکار کنم ولی حالا یه کم بهتر شدم، یعنی هنوز هم بلد نیستم باید چیکار کنم ولی اون ترس اولش رو هم ندارم.

 

 

اوایل زمستان همون سال

یه نفری تو سایت برام پیام گذاشته، طرف یه مردِ، رفتم صفحه ی خودش رو هم دیدم، همه چی اش خوبه الا اینکه زن داره، البته قیافه اش به لعنت خدا هم نمی ارزه، اینجور که دوستاش واسه اش پیام گذاشتن مثل اینکه استاد دانشگاهی چیزِی یه. گور پدرش.

راستی بهم میل هم داده. می دونی چی می گه؟ می گه چون فامیلی مون شبیه همِ شاید فامیل باشیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط جاهل  | 

خبر

 

 

 

سلام

بعد از مدتها می خوام یه داستان بذارم. تصمیمم اینه که دوشنبه ها به روز بشه داستان.

منتظر حضور دوستان هستم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط جاهل  | 

زمستانه

 

 

 

... به شانه ام میزنی که تنهاییم را تکانده باشی.به چه دل خوش کرده ای تکاندن برف از شانه ی یک آدم برفی!!

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

I SAW A BUTTERFLY

 

 

 

Today I saw a butterfly,
as it floated in the air;
Its wings were spread in splendor,
Unaware that I was there.

It was such a thing of beauty,
It was a sight to see;
It was the perfect masterpiece,
Full of grace and majesty.

I found myself thinking,
to what can this compare?
And then, of course, I thought of you,
And I wished that you were there.

God sure was extra careful,
When He formed and fashioned you;
You too, became a masterpiece,
Yet God is still not through.

He's daily making changes,
that other folks can't see;
You're already true perfection,
At least you are to me

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط جاهل  | 

درد

 

 

...صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر و از این دو دردناکتر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط جاهل  | 

 

 

 

 

مگذار گذشت در دلت گم بشود... مجذوب طلسم سیب و گندم بشود... مگذار كه زندگی به این شیرینی.... قربانی یک سوء تفاهم بشود ...مجنون اگر از آتش لیلی سرخ است... یا لاله اگر به هر دلیلی سرخ است... شرح دل ما حیف كه پنهان باشد... این صورت ما به سيلي سرخ است...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط جاهل  |