تبليغاتX
خدا اهل دیاری را تا جاهلند هلاک نکند

خدا اهل دیاری را تا جاهلند هلاک نکند

یادداشت های شخصی

آهای آهای خبر خبر!

... كم اوردن مگه شاخ و دم داره.

دعوت به همكاري

بدين وسيله به عموم امت حزب الله اعلام مي داريم كه اين وبلاگ براي ادامه حيات به تعدادي پيرمرد، پيرزن، مادر، پدر، مادرزن، پدرزن، مادرشوهر، پدرشوهر، خواهر، برادر، شوهر، زن، خواهرشوهر، برادرشوهر، خواهرزن، برادرزن، فرزند، نوه، نواده، خواهرزاده، برادرزاده، و ... جهت هرگونه همكاري نيازمند است.

شرايط داوطلبان:

الف- شرايط عمومي:

1- روابط عمومي بالا

2- خوش لباس

3-خوش برخورد

4-عدم احراز فساد اخلاقي

5-برخورداري از توانايي جسمي متناسب با نوع همكاري

توضيح: مصاديق فساد اخلاقي شامل اعتياد به مواد مخدر و اشتهار به فحشا مي باشد.

ب-مقررات وظيفه عمومي:

با عنايت به اينكه برابر ضوابط به عزيزاني كه در اين وبلاگ همكاري مي نمايند معافيت بلاگري تعلق نمي گيرد لذا داوطلبان مرد علاقه مند به همكاري با اين وبلاگ علاوه بر داشتن شرايط مندرج در بند الف در صورت داشتن يكي از شرايط زير مجاز به همكاري در اين وبلاگ خواهند بود:

1-داشتن كارت پايان خدمت

2-كارت معافيت عفو رهبري، كفالت يا معافيت پزشكي دائم و يا كارت معافيت دائم زمان صلح با فرم كامپيوتري

3-كارت معافيت موقت در مدت اعتبار آن

4-متولدين سالهاي 1354 و قبل از آن با ارائه كارت معافيت عفو رهبري

5-متولدين سال 1365 با داشتن دفترچه اعزام به خدمت بدون مهر غيبت در مدت اعتبار

آدرس: mojgan_6168@yahoo.com

زود باشين منتظرم ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

گوشواره گیلاس یادته

... گيلاس، زردآلو، آلبالو،شفتالو،هلو. چه جالب بيشترِ ميوه هاي تابستوني به "لو" ختم مي شه، ولي من به يه ميوه كار دارم كه با "لاس" ختم مي شه، اگه گفتي اسمش چيه؟ 

شفتالاس، زردآلاس، آلبالاس. يه دفعه بگو آمبولانس و خيال همه رو راحت كن ديگه.

سه تا چراغت خاموش شد، خودم مي گم، جواب ما گيلاس بود.

گيلاس براي هركس يه مفهوم داره، بعضي ها رو به يادِ هسته و انرژي هسته اي حق مسلم ماست، بعضي ها رو ياد كِرم و ميوه هاي پروتئينه وووووووو و من به ياد بابابزرگم ميافتم. آآآآآآآآآآآي افتادم يكي منو بگيره. آخيش خدا رو شكر گرفتيم و گرنه مي رفتم پيش بابابزرگ و از گيلاس هاي بهشتي بايد مي خوردم. آره يادش به خير، صداي آژيرِ قرمز و خمپاره هاي تو حياط و سفر به شهر مادري و رفتن درِ مغازه بابابزرگ و آدامس خرسي، باور كن من آدامس خرسي فقط برام مفهومِ بابابزرگ رو داره و وقتي مي جوَمش خاطرات بچگي ام رو باهاش زير دندون لمس مي كنم، زدم به جاده خاكي، قان قاااااااااان اومدم تو صافي. كجا بودم، كيلومتر 14 سرِ دوراهي بابابزرگ، بابابزرگم خيلي به ميوه علاقه داشت، ميوه مورد علاقه اش هم كه گفتن نداره نوه هاش بودن (اينو گفتم كه عقده اي نشم)، امشب كه چشمم به گيلاس افتاد يادش افتادم، الآن يه تصوير هي مياد جلو چشمام و ميره، بابا بزرگ با كلي گيلاس تو دستش كه همه رو كنار هم با گرفتن چوبشون مرتب كرده و يه درختواره ناز و كوچولو درست كرده و آآآآآآآآآآآآآآم، مي ذاره تو دهنش و خلاص. من و خواهرم هم داريم سعي مي كنيم اداش رو در بياريم و اونم داره تشويقمون مي كنه. وا، بابابزرگ اين خانم خوشگلِ كيه كنارت نشسته، فكر نمي كني يه كمي زيادي نزديكت نشسته، نمي گي مامان بزرگ مياد چشمت رو درمياره كه اينجوري نيگاش نكني، چيييييييي؟ حوري خانمِ. حوري كيه؟ حوري خانم بهشتي. اين چه اسمي يه كه اين داره؛ چي مي گي؟ اينجا بهشته ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

ارزیابی شتابزده

... الآن يه ماه بيشترِ كه وبلاگ نويسي رو شروع كردم و حالا دارم پيش خودم كار اين يك ماه رو ارزيابي مي كنم، ولي متاسفانه نتايج رضايت بخشي از اين ارزيابي به دست نياوردم.

بذار از اول همه چيز رو بگم. من اول خيلي شور و هيجان داشتم، فكر مي كردم يكي از جالب ترين كارهاي دنيا رو شروع كردم و خيلي هم از خودم شجاعت نشون دادم، چون قبل از اقدام به اين كار با افراد زيادي در موردش حرف زده بودم و خيلي هم دوست داشتم كه يه وبلاگ گروهي ايجاد كنم و وقتي ديدم با هر كدوم از اين آدما كه حرف زدم خودشون رو كنار كشيدن اين جور به نظرم رسيد كه من خيلي شجاعم. غافل از اينكه بين شجاعت و حماقت يه مرزي وجود داره كه اين مرز شايد كه نه، حتماً از تار مو هم نازك ترِ و من كه ديدم جسارت به خرج دادم كارم رو به جايي رسوندم كه فقط يه اسم داشت و اونم حماقت بود. البته من يه استدلالاي خوبي، به نظر خودم، مي كردم ولي در عمل نتايج عجيب و غريبي به بار مي اورد، مثلاً من خونده بودم كه براي خوب نوشتن بايد خيلي زياد خوند و خيلي كم نوشت ولي من اين طور خودم رو توجيه مي كردم كه اگه كسي چشم اش رو درست باز كنه و خوب ببينه، به طور حتم هر روز چيزي رو پيدا مي كنه كه ارزش فكر كردن و نوشتن رو داشته باشه. خوب تا اينجا كه مشكلي نداشت يعني به نظم حرف منطقي و خوبيه، ولي من هيچ وقت به اين فكر نكردم كه هنوز به جايي نرسيدم كه بخوام در مورد هر چيزي حرف بزنم. البته اين طرز تفكر اين نتيجه خوب رو داشت كه من چشمام رو باز كنم و با دقت محيط اطرافم رو ببينم ولي باعث نشد كه نقص من كه بي تجربگي در نوشتن بود از بين بره. از طرفي من آدم خيلي باقدرتي نيستم، منظورم از نظر جسمي هست هر چند به قدرت فكري ام هم اطميناني نيست، به خاطر همين گاهي طي روز به قدري خسته مي شدم كه نشستن و تايپ كردنم پشت سيستم بيشتر به معجزه شبيه بود و اكثراً در اين مواقع چون ديگه توانايي فكر كردن و تحليل مسائل رو از دست مي دادم به نوشتن شعر تو وبلاگ متوسل مي شدم و اين باعث شد كه بعد از مدتي، وبلاگم كمي تا قسمتي شبيه به وبلاگ هاي ادبي بشه چيزي كه همون طور كه از روز اول بهش اشاره كرده بودم دلم نمي خواست به سمت و سوش كشيده بشم.

ايراد ديگه كارم كه به تازگي متوجه اش شدم اينه كه من لحن بدي رو در رابطه با مخاطبم به كار بردم، كه اين مورد هم عمدي نبوده، من تا حالا اين طور فكر مي كردم كه اين شيوه نوشتن بهتره و به نظر صميمانه تر مياد و چون هيجان زده بوده بودم متوجه اين نمي شدم كه لحن ام واقعاً زننده و توهين آميزِ، چيزي كه از مخاطبينم به خاطرش بايد عذر بخوام و اميدوارم خوانندگان اين وبلاگ عذرم رو با اين ديد كه نويسنده اش قصد بدي نداشته بپذيرند.

الآن به اين نتيجه رسيدم كه بايد كمتر و بهتر بنويسم و سعي خواهم كرد كه اين اتفاق بيفته ولي مطمئن هستم كه نه در حال و نه حتي در آينده، اگه خدا خواست و قسمت بود به نوشتن ادامه بدم، كارم خالي از عيب و ايراد نيست و اميدوارم روزي بياد كه بتونم بهتر بنويسم و لااقل از وضعيت فعلي بهتر بشم و از خدا مي خوام كه اين سعادت رو نصيبم كنه كه كساني رو پيدا كنم كه در اين راه به من كمك كنن.

مثل هميشه پرحرفي كردم ولي برعكس هميشه احساس مي كنم حداقل اين دفعه حرف بي خود نزدم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

نمی دونم

... حسابي گيج و گول شدم. نمي دونم چطور بايد بنويسم. يكي از دوستام گفته زياد دارم از اين شاخه به اون شاخه مي پرم؛ بهش حق مي دم اينو بگه ولي يه چيزي به ذهنم رسيده. وقتي من اين كار رو شروع كردم همون طور كه همون وقت نوشتم مي خواستم از هر دري بنويسم بعد يه مدت كارم شد نوشتن از كارم و شاگردام ولي واقعيت اينه كه من اون قدر بضاعت ندارم كه هر روز از كارم بنويسم مگه هر روز چقدر اتفاق جالب پيش مياد يا ايده جديد به ذهنم مي رسه. البته چيزي كه هست من تصميم دارم محور اصلي نوشته هام تدريس باشه ولي فكر نكنم همچين بدم باشه آدم گاهي هم از چيزاي متفرقه بگه از شعر و اتفاقاي روزمره و اين جور چيزا ديگه (چقدر امشب از كلمات چ دار استفاده كردم) تو هم كه شكر خدا عكس العمل نشون نمي دي نظر بدي (حالا لازم نيست غرغر راه بندازي منظورم گله نبود، دارم حرف مي زنم) واسه همين فكر مي كنم با همه شرمندگي بايد از دوست خوبم بخوام يه مدت منو اينجوري تحمل كنه. در مورد تو هم بايد بگم آدم وقتي خنثي شد و حاضر نشد نظر بده حق هم نداره بدش بياد چون آدم وقتي يه چيز بهتر بخواد نظر مي ده و خواستش رو مي گه وگرنه هرچي به خوردش دادن بايد قبول كنه (باز كه تو خودتو كج و كوله كردي منظورم نظر دادن در مورد كار من نيست كلي مي گم هر وبلاگي كه تو تصورش رو بكني يا چيزاي ديگه). چقدر امشب قاطي پاتي نوشتم شرط مي بندم اگه خودم يه باز بخوام از روش بخونم يه كلمه هم از نوشته ام سر در نيارم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

هملت از زبان مردم کوچه و بازار

... پنجشنبه از شل سيلوراستاين نوشتم و امروز يكي از كاراش به اسم "هملت از زبان مردم كوچه و بازار" رو مي ذارم تا يه ذهنيت كوچول موچول هم كه شده از كاراش داشته باشين.

 

فرانسيسكو و برنادو جلو قصر كشيك مي دادن،

به نيزه هاشون تكيه داده بودن و حوصله هيچ جار و جنجالي رو نداشتن،

يكي دو ليوان آبجو هم بالا رفته بودن،

تا اينكه يه دفعه تو سياهي شب، صداي هوهويي مي شنون،

و بعد سر و كله يه روح با قيافه درب و داغون پيدا ميشه

كه زره زنگ زده اش تلق تلق صدا مي ده.

بهش مي گن: "هي، جناب روح، شما شاه مرحوم ما نيستين؟"

اما دريغ از يك كلمه كوفتي كه از دهن روح در بياد.

روحه همينجور هوهو مي كنه. اون دوتا مي گن: "بهتره بزنيم به چاك

و قضيه رو به هملت خبر بديم."

مي دَوَن، هملت رو پيدا مي كنن و بهش ميگن: "اي شاهزاده عزيز،

روح پدرت اين دور و برا مي پلكه.

كرم همه جاش رو برداشته، ترسناك و نالونه،

و اگه فقط يه چيز گنديده تو دانمارك سراغ داشته باشي، به گمون ما خودشه."

هملت مي گه: "مطمئنين پدرمه؟

موهاش خاكستري و كُركيه و وسط سرش كچل؟

چشماش آبي و براقه، انگار هيچ وقت ترس رو نشناخته؟

و يه خالكوبي اينجاش نيست كه نوشته گرترود عشق جاودانه ام؟"

جواب ميدن: "راستش، اون فقط تندي از جلومون رد شد،

سر تا پاش رو كه معاينه نكرديم.

مطمئن نيستيم كه پدرت بوده،

اما اونقدر حاليمون ميشه كه بفهميم يه روح ديديم."

هملت ميگه: "نِشونم بدين كجا شبح رو ديدين،

اونوقت معلوم ميشه پدرمه يا جفتتون مست بودين."

هملت رو مي برن همون جا، و بعد

پنج دقيقه اي صبر مي كنن تا اينكه هوهووووووووو

دوباره روح پيداش ميشه.

پوستش خاكستريه، دندوناش سياهه و چشماش سرد و بي جون،

هملت جَوون بهش اشاره مي كنه و صداش مي زنه:

"وايسا، شبح تاريكي، تو واقعاً روح هستي؟"

روح ميگه: "معلومه كه روحم، اما نترس پسرم،

از سوءتغذيه اين شكلي شدم.

مي خوام چيزايي برات تعريف كنم كه مو به تنت سيخ بشه."

روح ادامه ميده: "دوتا فاميل داري. بهت نمي گم كدوماشون،

اما يكي شون قاتلي خونخواره و اون يكي بدكاره اي بي وفا.

يه روز همين جا تو باغ چرت مي زدم

كه برادر جاه طلبم تو گوشم زهر ريخت،

و هنوز جنازه ام سرد نشده، پيژامه ام رو تنش كرد،

تو تختم دراز كشيد و تاجم رو گذاشت سرش،

و بعدش هم ازدواج گناه آلودش با مادرت ...

فكر كردن به همه اينا، خيلي وحشتناكه

و از تحمل روح پير و بدبختي مثل من خارجه.

حالا تو بايد انتقام من رو از اون بدكاره و اون خائن بگيري.

وگرنه هيچ وقت در گور لعنتيم روي آرامش رو نمي بينم."

اين حرفا، اوضاع هملت رو به هم مي ريزه.

كج كج راه ميره و آب دهنش آويزونه.

چشماش تيره و تاره و زبونش هم كه ديگه نگو،

حرفاش شده يه مشت شعر جفنگ.

خلاصه رفيقمون مستأصله.

نه مي دونه تخم مرغش رو چطور بخوره،

نه مي دونه با زنا چه جوري رفتار كنه،

نه مي تونه تصميم بگيره كدوم اسب رو بفرسته مسابقه.

و وقتي ازش مي پرسن امروز مي خواد كدوم لباس رو بپوشه؟

ميگه: "خب ... سياهه رو".

به عموش مي گه قاتل،

به مادرش ميگه بدكاره،

و ميونه ش با اوفليا هم ديگه تعريفي نداره.

و اما اوفليا ... دختره نهايت سعيِ ش رو مي كنه

تا حال هملت بهتر بشه.

حاضره جواهرات تاجش رو برق بندازه،

اما هملت نمي ذاره.

پسره ديوونه به جاي آره همه ش ميگه نه.

همه اهل دربار فكر مي كنن ديگه مَرد نيست.

بعد دوستاي قديمي هملت،

روزنسترن و گيلدنكرانتز، از راه مي رسن.

ميگن: "آهاي هَم! رفيق پكر!

پاشو تكوني به خودت بده و با ما شادي كن.

برات يه گروه بازيگر اورديم با يه مشت ترانه و آهنگ؛

واسه ت يه نمايش راه ميندازيم بلكه حالت جا بياد."

هملت ميگه: "راستي ... يه فكري به سرم زد؛

شايد مضحكه و آواز، تكوني به اين وضعيت كثافت بده.

نمايشي راه ميندازيم؛

بلكه اينجوري بشه

وجدان شاه رو تحريك كرد،

البته اگه اين شاه حرومزاده وجداني هم داشته باشه."

بعد هملت بازيگرا رو صدا مي كنه و بهشون ميگه: "قبل از شروع نمايش

مي خوام به شما احمق ها بگم چطور نقشاتون رو بازي كنين.

بايد جمله ها رو همونطور كه من ميگم تلفظ كنين.

تندتر نَگين! تو دهنتون نَچرخونين! ادا و اصول در نيارين! نمكش رو هم زيادتر نكنين!

منظورم اينه كه بذارين كلمه ها راحت و رَوون به زبون بيان؛

وگرنه ميدم سروتَه آويزونتون كنن.

بيخود با تكون دستاتون هوا رو چنگ نزنين،

و با شيوه هاي بازيگريتون جمله هامو تو دهنتون نپيچونين."

بعد هنرپيشه اصلي ميگه: "هي ... ما موجود زنده ايم.

نه گوشت سخنگو كه به اين خزعبلات گوش كنيم.

من اين به اصطلاح نمايشنامه ت رو خوندم،

زياد بد نيست، فقط چند جاش ايراد داره

اما با چند تا ديالوگ جديد و يه دست بردن كوچيك درست ميشه.

راستي ايرادي داره در حق تأليف شريك بشم؟

و اما درباره نقش پادشاه، همون كه برادرش رو مسموم مي كنه؛

قراره اين نقش رو جلوي خود پادشاه بازي كنم؟ لابد مادرتم كنارش نشسته؟

بايد مخت حسابي تاب برداشته باشه.

حتماً زبونم رو مي بره، چشمامو از كاسه در مياره،

تو روغن سرخم مي كنه و مي فرستتم جهنم."

هملت مي گه: "با يه كار مشترك موافقي؟" و بازيگر جواب مي ده: "والا ...

در اين صورت مي خوام اسمم اول از همه بياد، به اضافه سه درصد از سود.

اون دختر قد بلنده سبزه ديالوگ ها رو باهام تمرين كنه.

اختيار كامل از طرف كارگردان مي خوام و اينكه دائم يه زن خوشگل همرام باشه.

اگه نمايشنامه تغيير پيدا كرد، بايد حتماً ببينم.

يه جامه دار، يه جامه درآر و يه آرايشگر هم مي خوام.

و حتماً حتماً حتماً بزرگترين رختكن بايد مال من باشه.

قراردادي مي خوام كه سر يه ماه كار تموم بشه.

اولين چيزي كه حتماً مي خوام اينه كه اون زنيكه رو اخراج كني.

براي هر اجرا سرويس رفت و برگشت مي خوام.

و بليت مهمان براي آشناهام.

مي خوام برادر و پسرخاله ام هم بيان تو گروه؛

و گفته باشم، سعي نكنين اجراهاي خارج از برنامه بهم قالب كنين.

و لطفاً دفعه بعد كه خواستين باهام صحبت كنين،

اول با كارگردان هماهنگ كنين.

حالا ممكنه برين بذارين تمرين كنيم؟"

هملت راهش رو مي كشه و ميره دنبال يه تهيه كننده،

و زير لب غر مي زنه كه ديگه هيچ وقت با يه بازيگر حرومزاده حرف نزنه.

بعد هملت و هوراشيو همين طور كه راه مي رفتن

مرد مسخره اي رو مي بينن كه قبر زوار در رفته اي رو مي كَنه.

هملت جمجمه اي از رو زمين بر مي داره و ميگه: "اين كدوم بدبختي بوده؟"

بهش مي كن: "يوريك" و هملت مي گه : "يوريك؟ من اين بيچاره رو مي شناختم،

قديما دلقك دربار بود. هي يوريك! نشونمون بده

چطور براشون شكلك در مياوردي. چرا ديگه نمي خندي؟

چقدر اونو بوسيده بودم!" و هوراشيو طعنه مي زنه:

"هي، بهتره صداش رو در نياري چند بار اون رو بوسيدي.

مردم همين جوريش هم واسه راه رفتنت حرف در آوردن؛

و اينكه ديگه با اوفليا سروسرّي نداري."

اوه، حالا كه حرف كشيد به اوفليا ... پولونيوس، پدر اوفليا

ميگه: "اين شاهزاده داره دختر كوچولوم رو پاك خل و چل مي كنه.

كاري كرده كه دختره همه شب بيداره و روزا تا ظهر مي خوابه.

خدا مي دونه به چه كارهايي وادارش كرده.

درستته اون شاهزاده عزيز ماست. پادشاه زمين و آسمون و آب،

اما اينا رو كه بذاري كنار، يه جوونك حرارتي و صورت جوشيه

كه زور مي زنه دخترم رو از راه به در كنه."

بعد پولونيوس، اوفليا رو صدا مي كنه و مي گه: "گوش كن، دختر عزيزم

اميدوارم تو هَم كارايي كه نبايد، نكنين.

چون ‌]مردا[ حريص تر از اوني هستن كه فكر مي كني.

و هيچ وقت چيزي رو كه مجاني بهشون بدي، نمي خرن."

اوفليا مي گه: "هي پدر، خودم خوب مي دونم.

خيال كردي مي خوام يه بدكاره درباري ديگه بشم؟

پسره برام نامه مي نويسه، درباره ماه شِر و ور مي گه،

فكر مي كنم از حال و حرارت افتاده."

پولونيوس جواب مي ده: "اميدوارم نخواي سرحالش بياري.

چون اگه دستش بهت بخوره،

ميدم برادر بزرگت لايرتيس به خدمت ملوكانه ش برسه."

 

اين تقريباً نصف كارش بود، اگه ديدم زبونم لال، روم به ديوار، گلاب به روت عكس العمل نشون دادي بقيه اش رو هم مي ذارم. وگرنه بيكار نيستم اينقدر تايپ كنم اونم واسه آدمي كه براش مهم نيست ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

شل سیلور استاین

... ديروز سالمرگ "شل سيلوراستاين" بود. ولي خوب چرا دروغ و ادا اصولِ بي خود دربيارم. راستش يادم نبود و اگه امروز فريبا (منشي مون) بهم نمي گفت شايد دوماه ديگه هم نمي فهميدم. وقتي فهميدم خواستم تو يه كم در موردش بنويسم ولي چيز خاصي نمي دونستم يكي دو جا هم كه مطلب گير اوردم يكي از اساسي ترين نكاتشون اين بود كه وقتي شل مرد بيست ميليون دلار دارايي اش به پسر دوازده ساله اش ارث رسيد. يعني در اصل وجه مشترك مطالبي بود كه خوندم. نمي دونم بايد شرمنده باشم كه چيز زيادي ازش نمي دونم يا نه؟ شايد خيلي هم بد نشد كه من خوب نمي شناسمش اينجور مي دونم دوست داشتنم فقط به خاطر خودش و خودش. از چيزايي كه در مورد شل سيلوراستاين خوندم يكي اش اين بود كه شل چون زشت بود بچه خجالتي و گوشه گيري بود. بعد هم كه بزرگ شد تحت تاثير همون روزگار مونده بودش. مثل اينكه حالش هم زياد خوب نبوده از بس كه اين بشر از اين شاخه به اون شاخه مي پريده، فكرشو بكن اول رفت رشته هنر رو تو دانشگاه ناوي پاير خوند ولي يه سال نشده اخراج مي شه بعد آقا پا مي شه مي ره شيكاگو تو دانشگاه رشته هنرهاي زيبا بخونه بعدش هم واسه خوندن زبان انگليسي پا مي شه مي ره دانشگاه روزولت اين دفعه بعد از سه سال به زور مي برنش سربازي و بعد از سربازي ديگه به دانشگاه برنگشت خودش گفته: "مي توانستم دنيا رو ببينم ولي وقتم رو در دانشگاه روزولت تلف كردم." (حالا هي خودتو بكش بري دانشگاه ببين عمو شلبي چي مي گه) خلاصه اينكه زندگيش پر از اين ديوونه بازي ها بود.

 

خيلي دلم مي خواد يكي از شعراش رو هم به مناسبت مرگش بذارم ولي از خستگي دارم بيهوش مي شم. اگه خدا بخواد در اولين فرصت شعر مي ذارم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

امروز

... امروز چقدر الكي خوشحال بودم. هميشه همينه وقتي مي رم آرايشگاه همين قدر شارژم. باورت نمي شه گاهي اوقات در اوج افسردگي پا مي شم ميرم آرايشگاه بعد با يه تغيير و تحول زياد ميام بيرون و نمي دوني وقتي خودم رو تو آيينه مي بينم چقدر روحيه ام عوض مي شه. هم به خاطر اينكه من تا حد زيادي خود شيفته هستم هم به خاطر اينكه يه دفعه با يه آدم ديگه مواجه مي شم. واسه همينه كه فكر مي كنم تو سينما گريم خيلي مهمِ و به بازيگر در رسيدن به نقشش كمك مي كنه (از چي به چي رسيدم).

 

امروز ماهروز وبلاگمِ. واي خدايا يعني مي شه يه روز به سالروزش برسم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

انشا

... ديروز سر يه كلاس بودم مدل درس دادن طرف خيلي شبيه من بود فقط مثل من بالا پايين نمي پريد. اين قدر از درس دادنش بدم اومد كه نگو. همه اش ناخودآگاه با تنفر داشتم بهش نگاه مي كردم هرچي اون بدبخت بهم نگاه مي كرد و لبخند مي زد من بدتر مي شدم. همه اش با خودم مي گفتم يعني منم اين قدر نفرت انگيزم، البته قبلاً هم مي دونستم چقدر وحشتناكم و به شاگردا حق مي دادم از من خوششون نياد چون من خودم خيلي بدم مياد يكي ازم سوال كنه و مجبورم كنه جواب بدم ترجيح مي دم از اول تا آخر جزوه بردارم بعد وقتي خودم تنهام مرور كنم واسه همينه كه تو اين سالا وقتي درس عملي داشتم هميشه پيشِ دوستام مي نشستم كه راحت تر باشم. حالا حتماً مي گي تو كه مي دوني چقدر گير دادن به شاگردا و مجبور به فكر كردن و در لحظه جواب خواستن اعصاب شاگرد رو خراب مي كنه پس دردت چيه كه خودت هم همين طوري درس مي دي؟ راستش من فكر مي كنم تعداد كساني كه روحيه شون سركلاس مثل منه خيلي كمه و بيشتر بچه ها دوست دارن مشاركت داشته باشن واسه همين اين جوري رفتار مي كنم هر چند به اونايي هم كه مثل منن حق مي دن و حتي شده سركلاس بهشون با شوخي بگم من چقدر وحشتناك درس مي دم اونا هم با يه لبخند معني دار بگن: "نه اين جوري نيست."

ما از اين انشا نتيجه مي گيرم كه انسان بايد طوري رفتار نمايد كه بيشتر اطرافيان بپسندد و هيچ گاه نمي توان روشي را يافت كه همه از آن راضي باشند.

اين بود انشاي من كه اميدوارم معلم عزيزم از آن لذت برده باشد. در ضمن من مي خواهم معلم شوم چون معلمي شغل خوبي است و معلم خيلي زحمت مي كشد ...

يادش به خير اين جوري پاچه خواري مي كرديم كه معلم بهمون نمره بالا بده ولي تو دلمون مي گفتيم:

معلمي شغل خوبي است چون معلم هر زنگ تفريح چاي مي خورد و روز معلم يك عالمه هديه مي گيرد.

 

چقدر امروز چرت و پرت نوشتما ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

دیوانه و زنجیر

... امروز اون دختر جوراب فروشَ رو ديدم خيالم راحت شد.

 

اين يكي از شعرهاي پروين اعتصامي هستش كه به عنوان نمونه كارش مي ذارم.

گفت با زنجير، در زندان شبي ديوانه يي                                  عاقلان پيداست، كز ديوانگان ترسيده اند

من بدين زنجير ارزيدم كه بستندم به پاي                         كاش مي پرسيد كس، كايشان به چند ارزيده اند

دوش، سنگي چند پنهان كردم اندر آستين                           اي عجب! آن سنگ ها را هم زِ من دزيده اند

سنگ مي دزدند از ديوانه با اين عقل و راي                                 مَبحثِ فهميدني ها را چنين فهميده اند

عاقلان با اين كياست، عقلِ دوراندش را                                  در ترازويِ چو من ديوانه يي سنجيده اند

از براي ديدنِ من، بارها گشتند جم                                         عاقلند آري، چو من ديوانه كمتر ديده اند

جمله را ديوانه ناميدم، چو بگشودند در                                   گر بَدست، ايشان بدين نامم چرا ناميده اند

كرده اند از بيهشي بر خواندنِ من خنده ها                           خويشتن در هر مكان و هر گذر رقصيده اند

من يكي آيينه ام كاندر من اين ديوانگان                                      خويشتن را ديده و بر خويشتن خنده اند

آب صاف از جوي نوشيدم، مرا خواندند پست                         گرچه خود، خون يتيم و پيرزن نوشيده اند

خالي از عقلند، سرهايي كه سنگ ما شكست                        اين گناه از سنگ بود، از من چرا رنجيده اند

به كه از من باز بستانند و زحمت كم كنند                         غيرازين زنجير، اگر چيزي به من بخشيده اند

سنگ در دامن نهندم تا دراَندازم به خلق                                    ريسمانِ خويش را با دست من تابيده اند

هيچ پرسش را نخواهم گفت زين ساعت جواب                      زانكه از من خيره و بيهوده، بس پرسيده اند

چوبدستي را نهفتم دوش زيرِ بور                                          از سحر تا شامگاهان، از پِيَش گرديده اند

ما نمي پوشيم عيبِ خويش، اما ديگران                                      عيبها دارند و از ما جمله را پوشيده اند

نَنگها ديديم اندر دفتر و طومارشان                                        دفتر و طومار ما را زان سبب پيچيده اند

ما سبكساريم، از لغزيدن ما چاره نيس                                  عاقلان با اين گرانْ سنگي چرا لغزيده اند؟

 

چطور بود؟ ولي بازم حيف كه پروين مد نيست وگرنه خوشت مي اومد ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

روز شل سیلور استاین

... امروز روز "شِل سيلوِراستاين" بود، سه نفر محكوم به خوندن شعراش شدن و خوششون هم اومد. فكر كنم، شدم مبلغ.

خوب خوشم مياد ازش. مي دوني انتقاد كردن و بدوبيراه گفتن رو بلده، نه كه از شعر تلخ يا كلاً حرف جدي بدم بياد برعكس من حتي خيلي بيشتر از اون پروين رو دوست دارم (حيف كه مد نيست وگرنه تو هم دوسش داشتي مگه نه؟) ولي فكر مي كنم تو دنياي امروز اين يكي از بهترين روش هاي اعتراضِ.

بگذار درد من در شعر من بخندد و اينجور چيزا ديگه.

 

من دارم نااميد مي شم چرا نظر نمي دي؟ اگه عقده اي و سرخورده شدم تقصير توِ؟

 

خداييش، نه خداييش حتماً بايد وبلاگ سياسي يا ادبي باشه يا يه جورايي وبلاگ زرد تا بشه نظر داد، يا نه معلما كاراشون مسخره است مي خوان شعار بدن و نصيحت كنن (اصلاً كسي كه خارج از مدرسه درس مي ده رو معلم مي دوني؟)؟

 

عصر با هدي (دوست/شاگردمِ) حرف از كار تدريس بود. بهم گفت تدريس بهتره يا كار تو شركت. گفتم من تدريس رو بيشتر دوست دارم ولي شركت بهترِ چون امنيت شغلي داره.

فكر كن كلي انرژي مي ذاري و مجبوري هميشه به روز باشي كه واسه شاگرد كم نذاري ولي معلوم نيست كي هستي كي نيستي؟ شاگرد هست يا نه؟ واقعاً نمي شه رو درآمدش حساب كرد. يه ماه كلي داري يه ماه هيچي نداري. ولي تو شركت مطمئني سرِبرج يه حقوق ثابت داري. بيمه و مزايا و اين چيزا رو هم كه فكر كردن بهش جزو محرماتِ واسه همينه كه من خودم با اينكه اين كار رو دوست دارم اصلاً نمي تونم با اطمينان بگم كه هميشه اين كار رو دنبال مي كنم. چون من مي تونم به خاطر علاقه ام اونم الان كه جوونم و كله خراب از يه چيزايي بگذرم و به آينده بي توجه ولي با بالا رفتن سن آدم محافظه كار مي شه هر چقدر هم كه بي كله و تندرو باشه مجبور مي شه به روزايي كه توانايي كار نداره فكر كنه و از اين چيزا.

البته اينا مكالمه بين من و هدي نبود ولي خودم هم مدتي يه كه به اين موضوع فكر مي كردم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

قشنگ جان

... امروز چشمم به جمالِ يكي از شاگرداي مطرح آموزشگاه روشن شد، طرف خيلي جيگرِ پاميشه طوري مياد آموزشگاه كه انگار داره مي ره پارك، شكرخدا هيچ وقت هم هيچي با خودش نمياره و حتي خودكار و كاغذ هم از منشي مي گيره، تازه وسط كلاس قرار دارن پس آروم به معلم محترم مي گن بايد كلاس كنسل بشه، آخه آقا قشنگ تشريف دارن يعني قشنگ زاده هستن و قشنگ خان امر فرمودن كه قشنگ جان برن دوره AutoCAD (اتوكد) ببين چون قشنگ جان مي خواد بره سركار، جالب اينجاست قشنگ جان ديپلم هم نداره، معلمش ازش پرسيده بود: ديپلم داري؟

قشنگ جان: چند واحد بيشتر نمونده

معلم: چقدر؟

قشنگ جان: رايانه كار 1و2 رو كه بگذرونم ديپلم مي گيرم!!!!!!!!!!

(به نظر من كه فعل معكوس به كار برده.)

معلم: پس چطور مي خواي بري سركار؟

قشنگ جان: من مي رم سركار چون بقيه هم بايد برن سركار.

 

خوب حالا گير نده (گيرنده نه فرستنده، بلد نيستي دو كلمه بخوني! نكنه تو قشنگي) كه اين چه مزخرفاتي يه مي نويسي، بَدِه با مهره هاي ماندگار آشنا مي شي و منطق ياد مي گيري ...

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

بیا براش دعا کنییییم

... آخ كه چقدر خوبه آدم خواهر داشته باشه، همه وسايلم ولو بود تو اتاق (مثل هميشه) وقتي اومدم خونه ديدم همه رو جمع و جور كردن (مثل هميشه).

 

نمي دونم چرا ديگه اون دختر جوراب فروشَ رو نمي بينم. امروز بهش فكر مي كردم اول با خودم گفتم خوب اون دختر خوبي به نظر مي رسيد، نبايد نگرانش بود؛ ولي بعد دوباره نگران شدم. مي گم نكنه براش اتفاقي افتاده؛ مثلاً نكنه رفته زن يكي شده كه سنِ بابابزرگش رو داشته (آخه بدبختي دختر خوشگل بود مردا هم كه قربونشون برم گفتن نداره) يا شايد رفته كليه اش رو فروخته يا هزار تا چيز ديگه. بيا واسش دعا كنيم مشكلش حل شده باشه بدون اينكه بلايي سرش اومده باشه. آفريييين

 

يكي نيست به من بگه: "بچه! پاشو برو ناخناتو كوتاه كن." اين قدر بلند شده پدرم در مياد تا دو كلمه تايپ كنم.

تا صد سال ازش نگذشته بگم از روجا پرسيدم اسمش به چه زبوني معني ستاره روشنايي مي ده اونم گفت شمالي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

صدهزار دلار پول خرد

... اين يه شعر تقديم به همه كساني كه مثل منن:

 

يكشنبه بانك رو زدم

بايد پولايي رو كه نصيبم شده ببينين.

تا دوشنبه نتونستم اونا رو بيارم خونه،

خوب معلومه، چون وزنشون خيلي زياد بود.

 

بالاخره نشستم تا اونا رو بشمرم،

برام خيلي عجيب بود،

اون همه سكه ي گردِ كوچولوي قهوه اي،

جلو چشام قِل مي خوردن.

 

من صدهزار دلار پول خرد دارم،

دريغ از يه اسكناس يا پولِ درشت،

فكر نمي كنم هيچ آدم پولداري

مشكلِ منو داشته باشه.

 

فكر نمي كنم كه اين

پايانِ خوبي واسه دزدي باشه.

صدهزار دلار پول خرد دارم،

و هر بار بايد يكي از اين پول خردا رو خرج كنم!

 

استيك بايد خيلي خوشمزه باشه،

طعمِ آبجو از يادم رفته،

چه كنم، شايد به من شك كنن،

وقتي كه هشتصد تا سكه واسه غذا بدم.

 

انگار دوباره بايد اين پا اون پا كنم،

و يه بسه آدامسِ ديگه برا خودم بخرم،

خدايا! من صدهزار دلار پول خرد دارم،

ولي مثل بي پولاي ولگرد زندگي مي كنم!

 

صدهزار دلار پول خرد دارم،

دريغ از يه اسكناس يا پول درشت،

 

فكر نمي كنم هيچ آدم پول داري

مشكلِ منو داشته باشه.

 

بي خيال جدي نگير، شعر بود ديگه. مگه همه بايد از گل و سنبل بگن. اگه مي توني در مورد قلمي كه باهاش شعر رو نوشتم بگو. نمي دونم خوبه يا نه، ولي احتمالا نسبت به قلم قبلي شعرا بهتر شده، نه؟ ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

روز معلم مبارک

... امروز روز معلمِ پس معلم هاي عزيز روزتون مبارك.

مي گم روز معلم هم عجب روزي يه ها هر روز خاصي كه باشه همه خوشحال مي شن يا لااقل اون كسي كه روزشِ خوشحال مي شه ولي گفتن نداره كه كسي از روز معلم دل خوشي نداره، فكر نمي كنم خاطره كادو زوركي خريدن خيلي جالب باشه بعد هم با برخورد بعضي از معلما خجالت از ساده بودن كادو. مي تونم قول بدم اگه از اكثر ايروني ها بپرسي كه اولين بار كي خجالت كشيدي يا غرورت شكست روز معلم رو مي گن نه كه معلم خجالتشون داده باشه همينكه كادوي گرون قيمت دوستاشون رو با كادوي معمولي يا ارزون قيمت خودشون مقايسه كردن دلشون رو شكسته.

امروز روز معلم و من وظيفه خودم مي دونم كه از يكي از معلمام تقدير و تشكر كنم:

سلام خانم عيسي وند معلم كلاس چهارم مدرسه نيايش، حالتون چطوره؟ منم همون شاگرد پرروتون هستم كه ازم متنفر بودين.

يادته قبل از روز معلم باهامون اتمام حجت كردي كه كسي براتون تابلو يا آلبوم نخره چون سالاي پيش براتون يه عالمه خريده بودن. از شما چه پنهون مامانم هم مخصوصاً رفت تابلو خريد تا شايد متوجه بشين نبايد تعيين تكليف كنيد. آره خانم عيسي وند كه خداي كتك زدن بچه ها بودي هنوز يادمه، شما چي هنوز يادتون؟ من همون سالي كه ازدواج كردي شاگردت بود حالا يادته هموني ام كه مي يومد بهتون مي گفت بين بچه ها فرق نذار ولي چون بچه و كوچولو موچولو تو آدم حسابش نمي كردي و هميشه به يه بهونه تنبيه اش مي كردي كه شايد آدم بشه ولي بايد بهتون بگم خوشبختانه من هنوز آدم نشدم. يادتون مياد چقدر ازم بدت مي يومد چون بچه ها رو عليه خودتون و سوگولي تون تحريك مي كردم. يادتونه يه بار كه هيجده شدم زديم چون شاگرد اول كلاس نبايد هيجده مي شد. يادتونه بچه درس خونا رو مجبور مي كردي با خط كش دوستاشون رو كه درسشون ضعيف بود بزنن و اگه كسي دلش مي سوخت و آروم مي زد خودش كتك مي خورد. يادتونه خانم عيسي وند، آررره يادتونه. اينا رو نوشتم كه بدوني هنوز فراموشت نكردم و حتي حالا كه خيلي از اون سال مي گذره هنوز نبخشيدمت و فكر نكنم هيچ وقت ديگه ببخشمت. نمي دونم امسال براي روز معلم چه اُردي به شاگرداي بدبخت دادي ولي اميدوارم هنوز هم روز معلم واست تابلو و آلبوم بخرن طوري كه زير آروارشون له بشي. راستي از چشم و چراغتون مريم عباسي چه خبر؟ اين همه تحويل اش گرفتي آخر واست چيكار كرد؟ اصلاً تو رو يادشه؟

خانم عيسي وند ببخش كه تا آخر فعلا رو واست جمع نبستم چون اينقدر يادآوري خاطرات اون روزاي قشنگ روحيه ام رو شاد كرد كه اختيارم رو از دست دادم.

 

من مطمئنم يه عالمه معلم خوب هم هست كه نه تنها بايد دستشون رو بوسيد حتي واجبه به پاشون افتاد و خاك پاشون شد. معلماي عزيزم خانم عبدلي كه هنوز عاشقانه دوست دارم و مسير زندگي ام رو عوض كردي و خانم الوندي معلمي كه هروقت مشكلي واسم پيش مياد ياد حرفاي قشنگت بهم آرامش مي ده و دهها معلم خوب ديگه ام روزتون مبارك و دوستون دارم، هيچ وقت هم فراموشتون نمي كنم شما اين قدر خوب هستيد كه اگه من يه سال هم در موردتون بنويسم باز كمه و اميدوارم كه اين شاگرد كله خرابتون رو مثل هميشه ببخشيد، ولي متاسفانه هستن معلمايي كه اين طورين و بايد رسواشون كرد. آموزش و پرورش ما كم مشكل آموزشي نداره كه حالا يه عده هرچند خيلي كم اين مشكلات رو افزايش بدن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط جاهل  | 

معرفتشون منو کشت

... چقدر دلم گرفت امروز. مخصوصاً طوري رفته بودم آموزشگاه كه بچه هاي كلاسي كه خيلي باهاشون حال كرده بودم رو ببينم وقتي اونجا بودم يه چنتايي شون اومدن رفتن سركلاس ولي حتي يه آشنايي كوچيك هم ندادن اينگار كه منو نمي ديدن، اينگار هيچ وقت منو نديده بودن، اينگار هيچ وقت روزمون رو با هم نگذرونده بوديم. حتي وقتي منشي جديد كه از شاگردامِ از يكي شون كارت خواست و اون كارت نداشت و من با اوردن اسم و فاميليش معرفي اش كردم و گفتم شاگرد فلاني يه تا رفت سركلاس، حتي نكرد يه سلام كنه. خدايا چرا اينقدر گيجم نمي دونم سلام كرد يا نه چون من عادت دارم به هركي برسم سلام كنم و مطمئناً اونم اونقدر بي ادب نبود كه جوابم رو نده ولي هيچ آشنايي نداد. نمي دونم پس چرا من اينقدر دلم براشون تنگ شده بود. يعني يه روز خوب اينقدر ارزش نداشت كه تو ذهنشون بمونه آخه مگه چند وقت ازش گذشته كه فراموشش كردن. خيلي بد بود خيلي بد، وقتي تو اين سن كم كه بايد سرشار از عشق و شادي باشن اين جور بي تفاوتن خدا به چهار سال ديگه شون رحم كنه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

روز کارگر مبارک

... فردا روز كارگرِ پس عمو ممد عزيزم و همه عمو ممداي كارگر عزيز روزتون مبارك.

 

مي خواستم به مناسبت روز كارگر يه شعر بذارم ديدم سياسي مي شه (يعني شعرش سياسي يه).

چقدر خوب مي شد يه كارگر هم پيدا مي شد يه وبلاگ مي ساخت توش در مورد مشكلات كارگرا
مي نوشت. نمي دونم ما چرا هميشه منتظريم يكي بياد برامون يه كاري بكنه و حقمون رو بگيره. خوب من مطمئنم كه كارگر اهل اينترنت هم داريم (تو فكر كردي همه كارگرا بي سوادن و هيچي نديده كه چشت چارتا شده از اين حرفم) ولي نمي دونم چرا دست به كار نمي شن و حرفاشون رو نمي زنن آخه از چي مي ترسن فكر نكنم اگه خودشون جار نزنن كسي بفهمه كين و چين كه واسشون دردسر بشه. اگرم فكر
مي كنن كه سخته بايد بگم هرچيزي اولش سخته بعد از يه مدت همچين راه مي يُفتن كه كسي به گردشون نمي رسه، فقط كافيه بخوان.

 

كارگراي عزيز هيچ خبر دارين روز كارگر تو خيلي از كشورا تعطيل رسمي يه. حالا فوري تو كشورهاي پيشرفته نرين لطفاً حتي تو كشورهاي جهان سومي هم هستند كشورايي كه روز كارگر رو تعطيل مي كنن، نمونه اش پاكستان و تاجيكستان.

 

آخ آخ، باز داشت يادم مي رفت. چند روز پيش درباره يه چيز مربوط به نخبگان نوشتم، خوب اسم اون مركز "جامعه نخبگان نوانديش" بودش نه "كانون نخبگان نوانديش".

 

چقدر امروز واسه نوشتن انرژي دارم. شايد چون نزديك روز معلم هيجان دارم آخه امسال اولين ساليه كه منم معلم حساب مي شم البته اگه بشه به كسي كه تو آموزشگاه آزاد تدريس مي كنه هم معلم گفت ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

یه ذره هم اعتماد به نفس ندارم

... چقدر اعتماد به نفسم رو از دست دادم. اينگار سوتي دادن فقط يه شب بهم آرامش داد. چون ديشب شايد دو-سه ساعت خوابيدم. نمي دوني چه حس بدي يه، فكر مي كنم احمق ترين آدم روي زمينم حتي به نظرم مي رسه چيزايي رو كه قبلاً مسلط بودم بلد نيستم. ولي خدا رو شكر كه امروز آخرين جلسه اش بود و ديگه راحت شدم. منظورم اينه كه از عذاباي هرشب خلاص شدم ولي با اين وضعِ اعتماد به نفس، فكر مي كنم يه مدت بايد رو خودم كار كنم تا بشم آدم سابق ...

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

راحت شدم

... واي، چه عجب بالاخره مريم از سيستم دل كند. نشستنش با خودشه بلند شدنش با خداست.

 

ديشب بعد از يه مدت راحت خوابيدم فكر مي كنم وقتي كه سوتي رو دادم و خيالم راحت شد كه بدترين اتفاق ممكن افتاد آروم شدم.

 

خدايا دو روزه مي خوام به مريم زنگ بزنم يادم مي ره حتماً حالا كلي شاكي شده ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

آخر سوتی دادم

... امروز بالاخره سوتي دادم (كلاس اكسس رو مي گم) اومدم ارتباط يك به چند رو توضيح بدم تا نصفش رفتم يهو قاطي كردم بايد چيكار كنم، حالا جالب اينجاست بهشون مي گم كمكم كنيد ولي با اين كه قبلاً براشون توضيح داده بودم بدتر از خودم مات و مبهوت مونده بودن. خلاصه برنامه اي شده بود. ولي
اون قدر هم ضايع نشدم چون اصولاً ضايع هستم و چون باكلاس بازي براشون در نمي يوردم خيلي توجه نكردن كه چه سوتي اي دادم. ولي خدا رحم كرد كه آخر كلاس شروع كردم به توضيح رابطه ها و وقت تموم شد وگرنه اگه مي خواستم مثال عملي هم انجام بدم كه ديگه هيچي.

 

يه چيز باحال، امروز يه شاگرد جديد برام اومد كه اسمش "روجا" (تلفظ مي شه رُجا) بود خيلي اسم جالبيه، ازش معني اش رو پرسيدم گفت اسم يه ستاره است يا همون ستاره صبح. من كه تا حالا فكر مي كردم

 

 

 

خوب فكر مي كردم به اين اسم ولي هيچي ازش نمي فهميدم، يعني حتي نمي فهميدم كه فارسي يه، تركي يه، عربي يه يا چه مي دونم به چه زبوني يه ولي حالا حداقل فهميدم معني اش چيه ولي هنوز نفهميدم به چه زبوني يه  ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

بانک ملی شعبه ویلا

... امروز بانك بودم فكرشو بكن يه صف به چه درازي بود، من كه خودم بيشتر از دو ساعت تو صف بودم، وقتي بالاخره رسيدم داخل بانك ديدم يه آقايي خيلي داره با انرژي كار مي كنه، يعني مثل بيشتر متصدي هاي دريافت آروم و ساكت ننشسته بود، وقتي صف جلوتر رفت و تونستم صداش رو بشنوم جذبش شدم. خيلي جالب دنيا رو مي ديد و خيلي خوش اخلاق بود، با حوصله به مردم جواب مي داد و همه اش لبخند مي زد حتي ديدم چند بيت شعر هم در جواب يكي خوند و در مورد مردن به يكي گفت اصلاً مردني در كار نيست و همه تغيير حالتِ و از اين حرفا. ولي اينم بگم كه اين اخلاقش باعث نمي شد كه كند كار كنه و پرحرفي كنه فقط هروقت لازم مي شد حرف بزنه آدم رو شگفت زده مي كرد. نمي دونم اسمش چي بود ولي تو بانك ملي شعبه ويلا كار مي كرد. اگه به اون بانك رفتي و ديديش حرفم رو تاييد مي كني اينو مطمئنم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

انجمن نخبگان جوان

... امروز رفتم يه جاي خفن. يه جايي تازگي ها نزديك خونمون باز شده به اسم انجمن نخبگان نوانديش و به زودي فعاليتش رو شروع مي كنه. چون تقريباً اين انجمن چسبيده به خونمون و مامانم هم پيشنهاد كرده بود رفتم سر زدم. البته هنوز هيچ كاري نمي كنن تو مركز هم فقط سه نفر بودن دو تا خانم و يه آقا. اول كه رفتم فكر كردم اون پسرِ (ترجمه فارسي "آقاهه") بچه يكي از اون خانماست ولي يكي شون گفت آقاي ... (يعني اسمش رو نمي دونم) مسئولشِ اونم شروع كرد به توضيح دادن، دمش گرم بدون وقفه حرف مي زد حتي نفس تازه نمي كرد خيلي قشنگ حفظ كرده بود چي بگه ولي از اونجا كه من يه كم گيجم و اونم پشت سر هم حرف مي زد اصلاً نمي تونستم بفهمم چي مي گه يعني مي شنيدم ولي درك نمي كردم فقط  آخرش پرسيدم شما زير نظر كجا فعاليت مي كنيد اونم گفت ما NGO هستيم و خودش رو موظف دونست كه NGO رو براي تعريف كنه ولي متاسفانه از بس بي ترمز مي رفت من حاليم نمي شد، اين وسط از يه چيزي خوشم اومد هروقت مي گفت NGO فوري هم مي گفت مخفف چيه ولي به قدري سريع تلفظ مي كرد كه اگه از قبل نمي دونستم يعني چي حتي اينم نمي گرفتم. آخرش اين طور شد كه آقاهه يه جور نگاهم
مي كرد كه اينگار با توضيح دادن واسم وقتش رو تلف كرده، خوب من چيكار كنم كه برام سخته همون لحظه همه چيز رو تحليل كنم اصلاً مدل توضيح دادنش هم جالب نبود چون اينگار مي ترسيد يادش بره يه ريز حرف مي زد تا خداي نكرده چيزي رو از قلم نندازه. خلاصه هيچ با مركزشون حال نكردم چون وقتي رفتم كلي اعتماد به نفس داشتم و وقتي داشتم مي اومدم بيرون يه ذره هم از اون همه نمونده بود. فكر كنم بهتر بود هراز گاهي يه كلمه هم از من مي پرسيد تا احساس بهتري بهم دست بده و بتونم با اونجا ارتباط برقرار كنم. من با ديگران كار ندارم ولي خودم وقتي مي خوام كاري كنم حتي خريد به احساسم خيلي بها مي دم و همش هم به عقلم نمي چسبم خوب اگه فرض كنيم 10% از كساني كه به اينجور جاها مراجعه مي كنن مثل من به احساسشون هم توجه كنن فكر نكنم نتيجه اين بشه كه واسه معرفي يه مركز به جاي هم صحبتي فقط به سخنراني بچسبن ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

خیلی بد/خیلی خوب

... امروز هم خيلي خوب بود و هم خيلي بد.

خوب از اين جهت كه دوستم باهام آشتي كرد هرچند خودش مي گه اصلاً قهر نبوده.

بد به خاطر حماقتي كه مرتكب شدم. يكي نيست به من بگه آدم عاقل! تو كه يه چيزي رو بلد نيستي چرا تدريس اش رو به عهده مي گيري. مثلاً دارم اكسس درس مي دم ولي يه كلمه بارم نيست، هر جلسه با اعصاب خورد مي رم سركلاس. نمي دونم بعضي ها چطور مي تونن كلاس رو كش بدن بدون اينكه يه كلمه درس بدن. من هرچي به اين كتاب ICDL نگاه مي كنم مي بينم اگه بخوابم فقط اين كتاب رو بگم حداقل يه جلسه زودتر از موعد مقرر كلاس تموم مي شه، حالا بدبختي اينه كه اطلاعات اضافي ندارم كه سركلاس بگم. اگه بخوام حقيقتش رو بگم من تابستون 1383 با اين نرم افزار يه پروژه نوشتم ديگه سراغش نرفتم واسه همين چيزي از نكاتش تو ذهنم نمونده در حال حاضر هم كه اكسس ام درست اجرا نمي شه، ظاهراً درست نصب نشده منم سي دي office ندارم ببين چه قوزِ بالاي قوزي شده. الان هرچي كتابا رو زير رو مي كنم مي بينم اون طور كه بايد مسلط نيستم البته تا حالا خدا خيلي بهم كمك كرده و سوتي ندادم اما بقيه اش رو به هيچ وجه نمي تونم پيش بيني كنم. فعلاً كه دارم حرص مي خورم. باور كن از شروع كلاس اكسس يكي دو كيلو وزن كم كردم. كاش يكي پيدا مي شد كمك مي كرد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

این یه شعر

... اين يه شعرِ كه نمي دونم اسمش چيه؟!

 

گاهي آنقدر دلم مي گيرد

كه دلم مي خواهد، با تو باشم

                                    افسوس

كه تو هرگاه دلت خواست

                        خواهي آمد      

نه زماني كه دلم پربكشد سوي دلت

نه زماني كه ز چشمم

                        كاسه اي خون شده چون خواب

نه زماني كه به اميّد وجودت

                        دود مي پيچد به سيگار

و  تو هرگاه دلت پر بكشد

                                    همچو مرغي بال و پر آزاد

                                                خواهي آمد

                                                به ملاقات

به ديدارِ منِ بسته به زنجير

                        به يكي ميله محكم

آه از دوري تو

            اين زنجير

مي كشد قد هر روز به سوئي

مي كند ناله و گريه

مي زند بر در و ديوار

مي خورد عمر مرا روز به روز

مي برد چشم مرا

            تا به فردا

به يكي اشك، به بي خوابي و

                                                يك كوله ز ديدار تو

                                                            حسرت

تو اگر زود بيايي

آه اگر زود بيايي

 

افسوس

كه تو هرگاه دلت خواست

خواهي آمد

نه زماني كه دلم پر بكشد سوي دلت

                        و مرا

                        اين همه شعر

                        اين همه درد

                        اين همه اشك

                        اين همه ميله و زنجير

                        اين همه خاطره تو

                        اين همه ضجه و فرياد

اين همه عمر هدر رفته به كنجي كه نمناك

اين همه كاغذ بنوشته

            به روي نم ديوار

اين همه چوب خط

            مانده ز عمري

چنين افسرده و غمناك

اين همه ياد نگاهت

            افسوس

كه تو هرگاه دلت خواست

خواهي آمد

نه زماني كه دلم پر بكشد سوي دلت       

 

اينم از شعري كه نمي دونم اسمش چيه ...                                           

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط جاهل  |