... پنجشنبه از شل سيلوراستاين نوشتم و امروز يكي از كاراش به اسم "هملت از زبان مردم كوچه و بازار" رو مي ذارم تا يه ذهنيت كوچول موچول هم كه شده از كاراش داشته باشين.
فرانسيسكو و برنادو جلو قصر كشيك مي دادن،
به نيزه هاشون تكيه داده بودن و حوصله هيچ جار و جنجالي رو نداشتن،
يكي دو ليوان آبجو هم بالا رفته بودن،
تا اينكه يه دفعه تو سياهي شب، صداي هوهويي مي شنون،
و بعد سر و كله يه روح با قيافه درب و داغون پيدا ميشه
كه زره زنگ زده اش تلق تلق صدا مي ده.
بهش مي گن: "هي، جناب روح، شما شاه مرحوم ما نيستين؟"
اما دريغ از يك كلمه كوفتي كه از دهن روح در بياد.
روحه همينجور هوهو مي كنه. اون دوتا مي گن: "بهتره بزنيم به چاك
و قضيه رو به هملت خبر بديم."
مي دَوَن، هملت رو پيدا مي كنن و بهش ميگن: "اي شاهزاده عزيز،
روح پدرت اين دور و برا مي پلكه.
كرم همه جاش رو برداشته، ترسناك و نالونه،
و اگه فقط يه چيز گنديده تو دانمارك سراغ داشته باشي، به گمون ما خودشه."
هملت مي گه: "مطمئنين پدرمه؟
موهاش خاكستري و كُركيه و وسط سرش كچل؟
چشماش آبي و براقه، انگار هيچ وقت ترس رو نشناخته؟
و يه خالكوبي اينجاش نيست كه نوشته گرترود عشق جاودانه ام؟"
جواب ميدن: "راستش، اون فقط تندي از جلومون رد شد،
سر تا پاش رو كه معاينه نكرديم.
مطمئن نيستيم كه پدرت بوده،
اما اونقدر حاليمون ميشه كه بفهميم يه روح ديديم."
هملت ميگه: "نِشونم بدين كجا شبح رو ديدين،
اونوقت معلوم ميشه پدرمه يا جفتتون مست بودين."
هملت رو مي برن همون جا، و بعد
پنج دقيقه اي صبر مي كنن تا اينكه هوهووووووووو
دوباره روح پيداش ميشه.
پوستش خاكستريه، دندوناش سياهه و چشماش سرد و بي جون،
هملت جَوون بهش اشاره مي كنه و صداش مي زنه:
"وايسا، شبح تاريكي، تو واقعاً روح هستي؟"
روح ميگه: "معلومه كه روحم، اما نترس پسرم،
از سوءتغذيه اين شكلي شدم.
مي خوام چيزايي برات تعريف كنم كه مو به تنت سيخ بشه."
روح ادامه ميده: "دوتا فاميل داري. بهت نمي گم كدوماشون،
اما يكي شون قاتلي خونخواره و اون يكي بدكاره اي بي وفا.
يه روز همين جا تو باغ چرت مي زدم
كه برادر جاه طلبم تو گوشم زهر ريخت،
و هنوز جنازه ام سرد نشده، پيژامه ام رو تنش كرد،
تو تختم دراز كشيد و تاجم رو گذاشت سرش،
و بعدش هم ازدواج گناه آلودش با مادرت ...
فكر كردن به همه اينا، خيلي وحشتناكه
و از تحمل روح پير و بدبختي مثل من خارجه.
حالا تو بايد انتقام من رو از اون بدكاره و اون خائن بگيري.
وگرنه هيچ وقت در گور لعنتيم روي آرامش رو نمي بينم."
اين حرفا، اوضاع هملت رو به هم مي ريزه.
كج كج راه ميره و آب دهنش آويزونه.
چشماش تيره و تاره و زبونش هم كه ديگه نگو،
حرفاش شده يه مشت شعر جفنگ.
خلاصه رفيقمون مستأصله.
نه مي دونه تخم مرغش رو چطور بخوره،
نه مي دونه با زنا چه جوري رفتار كنه،
نه مي تونه تصميم بگيره كدوم اسب رو بفرسته مسابقه.
و وقتي ازش مي پرسن امروز مي خواد كدوم لباس رو بپوشه؟
ميگه: "خب ... سياهه رو".
به عموش مي گه قاتل،
به مادرش ميگه بدكاره،
و ميونه ش با اوفليا هم ديگه تعريفي نداره.
و اما اوفليا ... دختره نهايت سعيِ ش رو مي كنه
تا حال هملت بهتر بشه.
حاضره جواهرات تاجش رو برق بندازه،
اما هملت نمي ذاره.
پسره ديوونه به جاي آره همه ش ميگه نه.
همه اهل دربار فكر مي كنن ديگه مَرد نيست.
بعد دوستاي قديمي هملت،
روزنسترن و گيلدنكرانتز، از راه مي رسن.
ميگن: "آهاي هَم! رفيق پكر!
پاشو تكوني به خودت بده و با ما شادي كن.
برات يه گروه بازيگر اورديم با يه مشت ترانه و آهنگ؛
واسه ت يه نمايش راه ميندازيم بلكه حالت جا بياد."
هملت ميگه: "راستي ... يه فكري به سرم زد؛
شايد مضحكه و آواز، تكوني به اين وضعيت كثافت بده.
نمايشي راه ميندازيم؛
بلكه اينجوري بشه
وجدان شاه رو تحريك كرد،
البته اگه اين شاه حرومزاده وجداني هم داشته باشه."
بعد هملت بازيگرا رو صدا مي كنه و بهشون ميگه: "قبل از شروع نمايش
مي خوام به شما احمق ها بگم چطور نقشاتون رو بازي كنين.
بايد جمله ها رو همونطور كه من ميگم تلفظ كنين.
تندتر نَگين! تو دهنتون نَچرخونين! ادا و اصول در نيارين! نمكش رو هم زيادتر نكنين!
منظورم اينه كه بذارين كلمه ها راحت و رَوون به زبون بيان؛
وگرنه ميدم سروتَه آويزونتون كنن.
بيخود با تكون دستاتون هوا رو چنگ نزنين،
و با شيوه هاي بازيگريتون جمله هامو تو دهنتون نپيچونين."
بعد هنرپيشه اصلي ميگه: "هي ... ما موجود زنده ايم.
نه گوشت سخنگو كه به اين خزعبلات گوش كنيم.
من اين به اصطلاح نمايشنامه ت رو خوندم،
زياد بد نيست، فقط چند جاش ايراد داره
اما با چند تا ديالوگ جديد و يه دست بردن كوچيك درست ميشه.
راستي ايرادي داره در حق تأليف شريك بشم؟
و اما درباره نقش پادشاه، همون كه برادرش رو مسموم مي كنه؛
قراره اين نقش رو جلوي خود پادشاه بازي كنم؟ لابد مادرتم كنارش نشسته؟
بايد مخت حسابي تاب برداشته باشه.
حتماً زبونم رو مي بره، چشمامو از كاسه در مياره،
تو روغن سرخم مي كنه و مي فرستتم جهنم."
هملت مي گه: "با يه كار مشترك موافقي؟" و بازيگر جواب مي ده: "والا ...
در اين صورت مي خوام اسمم اول از همه بياد، به اضافه سه درصد از سود.
اون دختر قد بلنده سبزه ديالوگ ها رو باهام تمرين كنه.
اختيار كامل از طرف كارگردان مي خوام و اينكه دائم يه زن خوشگل همرام باشه.
اگه نمايشنامه تغيير پيدا كرد، بايد حتماً ببينم.
يه جامه دار، يه جامه درآر و يه آرايشگر هم مي خوام.
و حتماً حتماً حتماً بزرگترين رختكن بايد مال من باشه.
قراردادي مي خوام كه سر يه ماه كار تموم بشه.
اولين چيزي كه حتماً مي خوام اينه كه اون زنيكه رو اخراج كني.
براي هر اجرا سرويس رفت و برگشت مي خوام.
و بليت مهمان براي آشناهام.
مي خوام برادر و پسرخاله ام هم بيان تو گروه؛
و گفته باشم، سعي نكنين اجراهاي خارج از برنامه بهم قالب كنين.
و لطفاً دفعه بعد كه خواستين باهام صحبت كنين،
اول با كارگردان هماهنگ كنين.
حالا ممكنه برين بذارين تمرين كنيم؟"
هملت راهش رو مي كشه و ميره دنبال يه تهيه كننده،
و زير لب غر مي زنه كه ديگه هيچ وقت با يه بازيگر حرومزاده حرف نزنه.
بعد هملت و هوراشيو همين طور كه راه مي رفتن
مرد مسخره اي رو مي بينن كه قبر زوار در رفته اي رو مي كَنه.
هملت جمجمه اي از رو زمين بر مي داره و ميگه: "اين كدوم بدبختي بوده؟"
بهش مي كن: "يوريك" و هملت مي گه : "يوريك؟ من اين بيچاره رو مي شناختم،
قديما دلقك دربار بود. هي يوريك! نشونمون بده
چطور براشون شكلك در مياوردي. چرا ديگه نمي خندي؟
چقدر اونو بوسيده بودم!" و هوراشيو طعنه مي زنه:
"هي، بهتره صداش رو در نياري چند بار اون رو بوسيدي.
مردم همين جوريش هم واسه راه رفتنت حرف در آوردن؛
و اينكه ديگه با اوفليا سروسرّي نداري."
اوه، حالا كه حرف كشيد به اوفليا ... پولونيوس، پدر اوفليا
ميگه: "اين شاهزاده داره دختر كوچولوم رو پاك خل و چل مي كنه.
كاري كرده كه دختره همه شب بيداره و روزا تا ظهر مي خوابه.
خدا مي دونه به چه كارهايي وادارش كرده.
درستته اون شاهزاده عزيز ماست. پادشاه زمين و آسمون و آب،
اما اينا رو كه بذاري كنار، يه جوونك حرارتي و صورت جوشيه
كه زور مي زنه دخترم رو از راه به در كنه."
بعد پولونيوس، اوفليا رو صدا مي كنه و مي گه: "گوش كن، دختر عزيزم
اميدوارم تو هَم كارايي كه نبايد، نكنين.
چون ]مردا[ حريص تر از اوني هستن كه فكر مي كني.
و هيچ وقت چيزي رو كه مجاني بهشون بدي، نمي خرن."
اوفليا مي گه: "هي پدر، خودم خوب مي دونم.
خيال كردي مي خوام يه بدكاره درباري ديگه بشم؟
پسره برام نامه مي نويسه، درباره ماه شِر و ور مي گه،
فكر مي كنم از حال و حرارت افتاده."
پولونيوس جواب مي ده: "اميدوارم نخواي سرحالش بياري.
چون اگه دستش بهت بخوره،
ميدم برادر بزرگت لايرتيس به خدمت ملوكانه ش برسه."
اين تقريباً نصف كارش بود، اگه ديدم زبونم لال، روم به ديوار، گلاب به روت عكس العمل نشون دادي بقيه اش رو هم مي ذارم. وگرنه بيكار نيستم اينقدر تايپ كنم اونم واسه آدمي كه براش مهم نيست ...