تبليغاتX
خدا اهل دیاری را تا جاهلند هلاک نکند

خدا اهل دیاری را تا جاهلند هلاک نکند

یادداشت های شخصی

دایی با ماست چه حاجت غم ملت بخوریم

... ما مي توانيم

ما مي توانيم چهارسال راه برويم و حرف بزنيم چون در وقت مسابقه خدا با ماست نه با يك مشت خارجي لامذهب كافر.

ما مي توانيم اميد يك ملت را نااميد كنيم چون مهم پرشدن جيب هاي ماست.

ما مي توانيم جنازه علي دايي را  هم وارد مسابقه كنيم چون حتي از روحش مي ترسيم.

ما مي توانيم يك نيمه خوب باشيم و يك نيمه افتضاح چون برانكو ترسوست.

 

اين باخت ناراحت كننده بود ولي هر آدم با انصافي اعتراف مي كنه كه باخت حق ما بود چون نيمه دوم خيلي خيلي خيلي بد بوديم و مكزيك خيلي خوب بود.

يادمه يه موقع شنيدم كه نيمه دوم، نيمه مربي هاست و ديديم كه مربي مكزيك با تعويض هاش چي كرد و مربي ما با تعويض هاش چي. كاش ديگه آقاي گزارشگر اول نيمه دوم كار مربي مكزيك (تعويض بازيكن)  رو به ريشخند نمي گرفت، اگه مربي ما هم همون نيمه دوم جسارت تعويض درست و ادامه بازي نيمه اول رو داشت كه ما با اين فضاحت نمي باختيم.

فقط خدا كنه بازي با پرتغال و آنگولا بهتر باشه ...   

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 9 قبل از ظهر  توسط جاهل  | 

بدون شرح

 

 

 

 برای دیدن ادامه برنامه به سایت زیر مراجعه کنید.

http://www.parsplanet.com/midane-khande/fot/fot.asp

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

قصه ظهر دوشنبه

... يكي بود يكي نبود، يه بابا آبراهامي بود كه لينكلن بود، اين بابا آبراهام كه تو خونه بهش مي گفتن ابي و رفيق رفقا صداش مي كردن ابرام و خلاصه هركي يه جور صداش مي كرد، يه روز از روزاي خوب خدا كه زنش از خونه بيرونش كرده بود، چون فكر مي كرد آبراهام پدر بي مسئوليتي يه و هيچ سراغ درس بچه هاش رو نمي گيره اونم از بس رفته بود مدرسه و تعهد داده بود كه آدم مي شن و هر دفعه هم يه مقداري بابت كمك به مدرسه مي گرفتن كه البته مثل مدرسه هاي اينجا اختياري نبود و زوركي بود (حالا هي قدر ندونيد) خسته شده بود. اين جوري مي شه كه آقاي قصه ما تصميم مي گيره، يه تصميمي كه تصميم كبري بياد جلوش لنگ بندازه، خلاصه اينكه تركوند و يه نامه نوشت به معلم پسرش (چون دخترش بچه ماهي بود و با اينكه شب و روز درس مي خووند هر سال مردود مي شد، آبراهام به اين نتيجه رسيد كه معلم دخترش، دخترش رو خوب تربيت كرده كه دختره حاضر مي شه مردود بشه ولي از راه راست منحرف نشه ولي پسره با اينكه از نه ماه سال نه ماه و نيم به خاطر مسائل اخلاقي از فروش قرص اكس تا فيلم ... اخراج بود هر سال با معدل بالا قبول مي شد باباش فكر مي كنه معلم پسرش نياز به نصيحت داره) چي داشتم مي گفتم؟ كجا بودم ... يادم اومد، به اينجا رسيده بودم كه اومد نامه بنويسه به معلم پسرش اونم چه نامه خفني، فقط داشته باش:

 

1-به او بياموزيد كه اگر با كار و زحمت خودش يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين 5 دلار پيدا كند.

2-به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد و از پيروزي لذت ببرد.

3-به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و درست ترين سخن را انتخاب كند.

4-به پسرم ياد بدهيد كه با ملايم ها ملايم و با گردن كشان، گردن كش باشد.

5-به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر است كه مردود شود تا با تقلب قبول شود.

 

از اون جايي كه اين نامه پر از نكات مبهمِ من بر خودم واجب دونستم كه به شرح و توضيح اين نامه بپردازم.

1-وقتي آبراهام مي گه يه دلار از عرق جبين بهتر از 5 دلارِ كه رو زمين پيدا بشه، منظورش چيز ديگه بوده و مي خواسته بگه بهتر از اينه كه از جيبش باباش برداره. در توضيح اين بند بايد يادآوري كرد كه آبراهام لينكلن در دنيا به محجوب بودن معروفِ و مثل ما مردم بي فرهنگِ دريده نبوده كه همه حرفاش رو رك و پوست كنده بگه، واسه همين اين جوري گفته كه خداي نكرده وقتي نامه به دست نسل هاي آينده از جمله نسل سومي ها مي افته كمترين بدآموزي نداشته باشه از طرف ديگه مطمئن بود كه پسرش خيلي جلبِ و همچين نرم و نازك مي ره تو اتاقش و چست و چالك نامه رو بر مي داره و مي خونه واسه همين خواسته روي پسره زياد نشه.

2-بند دو نامه اصلاً براي ما قابل درك نيست و اين به خاطر تفاوت هاي فرهنگي ما با همه. اين آقاي آبراهام خان هيچ نمي تونسته درك كنه كه در بسياري از فرهنگ ها مثل فرهنگ ما از بدبختي بايد دق مرگ و در پيروزي بايد ذوق مرگ شد و چيزي كه اين وسط هميشه هست مرگ.

3-بند سوم هم كه برهمگان واضح و مبرهن است كه از ياوه گويي هاي استكبار جهاني يه و هدفي جز گمراهي ما ملت هاي آزادي خواه نداره (همون جور كه گفتم لينكلن مي دونسته نامه اش لو مي ره. شوخي نيست كه وقتي سوالاي كنكور سراسري لو مي ره همچين نامه اي كه لو رفته خدايي يه)، هدف آبراهام از اين بخش پرت كردن حواس ماست ولي ما مثل هميشه هوشيار مي مانيم و فرياد مي زنيم: بايد فرياد زد تا صداي كسي به گوشمان نرسد و هميشه من به همه چيز ترجيح دارم.

4-در بند چهارم از فعل معكوس استفاده شده، پس بند چهارم معادلِ با: با ملايم ها گردن كش و با گردن كشان ملايمِ باشد.

5-آنچه از بند پنجم مي توان نتيجه گرفت آن است كه وقتي اين بابا نامه مي نوشته خبر از اوضاع مدارس نداشته و نمي فهميده كه الآن به قدري معلم ها كاردرست (همون درستكار سابقِ كه گردش روزگار به ميزان 180 درجه آن را چرخانده) شده اند كه لازم نيست شاگرد تقلب كند چون معلم قبل از امتحان سوالات را تحت عناويني مثل نكات و سوالات مهم مي گويند .

اما در مورد اينكه پس با اين حساب چرا باز يك عده مردود مي شوند بايد گفت از چند حالت خارج نيست:

الف- شاگرد خنگ است و همه كتاب را مي خواند.

ب- نامه لينكلن را خوانده ولي شرح من را نخوانده و جوگير است.

ج- دوست دارد مردود شود.

د-همه موارد

ه- بعضي موارد

و- به تو چه

6-چون مردم ينگه دنيا كلاً گيج بوده و هستند، اين آبراهام ما نمي فهميد كه مدرسه جاي وقت گذراني و يكي از جاهايي است كه بچه ها يا همان دانش آموزان اوقات فراغتشان را با مراجعه به آنجا پر و بيشتر خالي مي كنند و با فعاليت هاي مفيدي مثل رقص، آب بازي، تئاتر (در گرايش هاي تقليد صدا، تقليد راه رفتن و ...)، گچ بازي (كه امروزه در بسياري از مدارس منسوخ گرديده)، آموزش هنرهاي رزمي مثل چاقو كشي و هزاران فعاليت مفيد آموزش، فرهنگي و تفريحي ديگر به پرورش استعدادهاي نهفته شان مي پردازند و كدام آدم عاقلي است كه از چنين مكاني انتظارات نامعقول داشته باشد جز آبراهام لينكلن ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

سیاه سفید ...

... سياه سياه بود مثل شب، نه، خيلي سياه تر، مثل دل من و تو. ولي با سه تارش دلمون رو روشن مي كرد، روشنِ روشن مثل روزِ روشن، نه، خيلي روشن تر مثل قلب خودش، پسر سه تار زن تو اتوبوس رو مي گم. خواستم بهش پول بدم ولي من بودم و يه صد تومني، نگاش كردم ديدم پول نمي خواست، نگاش به بيرون بود، ريتم آهنگش عوض شده بود، آرومِ آروم مثل فكري كه آروم اومد تو ذهنش. فكر كردم داره واسه دل خودش مي زنه، وقتي دوباره نگاش كردم ديدم رفته نشسته و همون جور تو خيال داره آروم آروم سه تار مي زنه، انگار خودش هم فهميده بود آهنگي كه مي زنه اين قدر قيمت داره كه با همه پولايي كه مردم بهش مي دن نمي شه فروختش. اتوبوس ايستاد. من به مقصد رسيدم و پياده شدم، پسر هنوز تو فكر بود و سه تارش رو محكم تو بغلش نگه داشته بود و ادامه فكرش رو مي زد ...

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

که چی؟

... كه چي؟ اين سواليه كه چند روزي هست دارم از خودم مي پرسم.

انگيزه نوشتن ام رو از دست دادم. قبل از شروع به اينكار به خودم مي گفتم بايد بلاگر بشم، اولش يه وسوسه بود ولي رشد كرد و رشد كرد تا تبديل به يه آرزو شد، آرزويي كه آرزوي محالي هم نبود و... پس من بايد به اين آرزو مي رسيدم. ولي ...

هميشه همين ام، وقتي به يه چيزي گير دادم تا نَشه نمي شينم ولي اين آرزو يه فرقي با آرزوهاي ديگه داره، آرزوهاي ديگه ام رو با دليل دنبال مي كردم حالا اگه دليل درستي هم نداشت به يه شكلي خودم رو توجيح مي كردم ولي اين از اون آرزوهاي بي دليل بود، اصلاً شايد همون اسمِ وسوسه براش مناسب تر باشه. آره وسوسه. چون آرزو يه هدف رو پشتش پنهان مي كنه، ولي وسوسه خواهشِ نفسِ؛ درست مثل خيلي از عشقا. بذار واضح تر بگم:

طرف عاشق مي شه ولي نمي دونه چرا (هر چند مي گن عشق دليل نمي خواد و شايدم درست باشه ولي اين يه مثالِ همه مي دونيم كه در مثال مناقشه نيست) تا زماني هم كه به وصال نرسه تمام وجودش خواهشِ، حالا اگه به وصال نرسه اون معشوق مي شه يه بت كه مظهر همه چيزِ و اگه بهش برسه، دير يا زود، زماني مي رسه كه عاشق از خودش مي پرسه، كه چي؟ ،و صد البته اين به اين معنا نيست كه معشوق رو دوست نداره ولي ديگه معشوق رو با اون تمايل آتشين روز اول نمي خواد، شايد اينكه مي گيم طرف سرد شده، يا تبش خوابيده اشاره اي به اين وضعيت باشه. حالا تو اين وضع يكي حفظ ظاهر مي كنه و با اينكه درونش يه جنگ واقعيه راه افتاده شايد از سر جوانمردي يا هر چيزِ ديگه كه اسمش رو مي ذاره چيزي بروز نمي ده هرچند براي خيلي ها اتفاقي كه ميافته خيلي خوب ديده مي شه و به چشم مياد. اما چيزي كه ترديدي توش نيست همون ترديده، البته اگه اين اسم مناسبي براش باشه.

القصه رسيديم به اينجا كه منم رسيدم به همون جايي كه اون عاشق (شايد) مي رسه.

خوب بلاگر شدم كه چي؟ كجا رو مي خواستم بگيرم؟ كجا رو گرفتم؟ به كجا مي خوام برسم؟ خلاصه اينكه، پيدا كنيد پرتقال فروش را؟ ...

 

 

 

 

 

 

هميشه نيازمند ياري سبزتان هستم.

 

اعتبار آگهي پايين نامحدودِ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط جاهل  |