تبليغاتX
خدا اهل دیاری را تا جاهلند هلاک نکند

خدا اهل دیاری را تا جاهلند هلاک نکند

یادداشت های شخصی

آی آدم ها

... بي هيچ مقدمه مي رم سر اصل مطلب

آي آدم ها كه در خانه نشسته شاد و خندانيد

يك نفر در ترس دارد مي سپارد جان

آآآآآآآآآآآآآآي ملت! من جمعه امتحان دارم وقت هم ندارم بخونم واسه همين اعصابم بدجوري ريخته به هم دعا كنيد برام، باششششششششششششششششه.

خيلي خيلي التماس دعا دارم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

خدا جون مچکرم

... خدايا چقدر خوشحالم، چقدر دوسِت دارم، چقدر همه رو دوست دارم، چقدر عاشقم. احساس
مي كنم هر روز جوون تر مي شم، مي ترسم يواش يواش برسم به مرحله جنيني ولي حتي اگه به اون مرحله هم برسم عيبي نداره. چقدر خوبه كه آدم عاشق كارش باشه، چقدر خوبه تمام وقتي كه دارم درس مي دم حس مي كنم در حال عروجم، چقدر دوره هاي تابستوني دوست داشتني هستن. اكثر شاگردا هم سن و سال خودم هستن و اسم كوچيك شون رو صدا مي زنم. بچه هاي يكي از كلاس هام كه همگي اسم كوچيكم رو صدا مي زنن. كيف مي كنم وقتي مي شنوم مي گن "مژگان جون"، خدايا تو خوابم يا بيداري، خدايا چقدر خوشحالم، چقدر دوسِت دارم، چقدر همه رو دوست دارم، چقدر عاشقم. نكنه اين خوشبختي روياست؟ ولي حتي اگه رويا باشه اين قدر دوست داشتني يه كه دلم نمي خواد تا آخر عمرم ازش بيرون بيام.
خدايا دوسِت دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

دل بی دوست دلی غمگین است

... يه مدت تصميم گرفتم سراغ هيچ كدوم از دوستام نرم ببينم براشون چقدر اهميت دارم چون من معمولاً عادت دارم هر روز ميل چك كنم و تا جايي كه ممكنه جواب دوستان رو بدم. تلفن رو هم در هفته سعي مي كنم يه بار بزنم تا بي خبر نمونم. منتي هم نمي ذارم، اينو يه وظيفه واسه خودم مي دونستم. حتي اگه يه دوست مدتي ميل نمي داد ازش خبر مي گرفتم تا اگه دچار مشكل شده تو مشكلاتش كمكش كنم و رفيق روزاي خوشي نباشم. اما اين بار تصميم گرفتم ببينم من چقدر براي ديگران اهميت دارم.

مي دوني نتيجه چي شد؟

بعد از كلي وقت كه خودم با يكي شون تماس گرفتم بهم گفت: "كجايي؟ چرا زنگ نمي زني؟" اينگار من به عنوان بيكارترين آدم اين دنيا وظيفه داشتم حالش رو بپرسم و اون... بگذريم، دوستان ميلي هم كه جاي خود دارن.  

خيلي حالم گرفته است خيلي. حس مي كنم واسه هيشكي كمترين اهميتي ندارم.

مي خوام ببينم بالاخره كي يادشون مي افته كه مژگاني هم هست. و فكر كنم تو دوستي هام بايد يه تجديدنظر اساسي بكنم. شايد تا حالا مزاحم بودم و خودم رو تحميل مي كردم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

آسمون ابری

... خيلي وقت بود كه هيچ شعري از "شل سيلورستاين" نذاشته بودم، گفتم يه كم حال و هوا رو عوض كنم.

 

ماه آسمون كه دختر خوشگليه

اون بالاها ميون ستاره ها زندگي مي كنه

ابر پير، اون پيرمرد با ابهت هم

از دوردست ها عاشقشه

از دوردست ها عاشق ماهه

 

وقتي ماه خانم پايين به ابر پير لبخند مي زنه

ابر اون قدر به وجد مياد

كه شروع به سردادن آواز واسه ماه مي كنه

و به اين ترتيبه كه رعد درست مي شه،

گوش مي كني عزيزم،

اينجوري رعد درست مي شه

 

عشق درست يه آسمون ابري يه

و تا جايي كه من مي دونم

بخت ابر پيري كه اون بالا تو آسمونه

واسه رسيدن به عشقش، اندازه بخت منه

 

تو شب هاي خشك، ماه بيرون نمياد

و اونوقته كه ماه فرياد ابر رو مي شنوه كه صداش مي زنه

اشك از گونه هاي ابر به پايين سرازير مي شه

اينجوري يه كه بارون مي باره

عزيزم بارون رو حس نمي كني،

اون بارونه كه مي باره

 

عشق درست يه آسمون ابري يه

و تا جايي كه من مي دونم

بخت ابر پيري كه اون بالا تو آسمونه

واسه رسيدن به عشقش، اندازه بخت منه

 

و وقتي هوا شروع به روشن شدن مي كنه

ابر رفتن ماه رو نظاره مي كنه

تو آسمون بوسه اي براش مي فرسته

و اينجوري يه كه باد مي وزه،

عزيزم، اونو حس مي كني،

اون بادِ كه مي وزه

 

عشق درست يه آسمون ابري يه

و تا جايي كه من مي دونم

بخت ابر پيري كه اون بالا تو آسمونه

اندازه بخت منه

اندازه بخت منه

 

 

نمي دونم چرا برعكس مي شه، وقتي سرم بيشتر شلوغه بيشتر دلم مي خواد مطلب بنويسم. جالبه ها! نه!؟ فكر كنم بقيه هم مثل من باشن ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

پدر نمونه!؟

... ديروز يه مطلب خيلي تكون دهنده تو يه وبلاگ خوندم. يارو مي ره زن دوم مي گيره حالا آقاي نامرد قبل از ازدواج مجدد وازكتومي كرده بوده كه بچه دار نشه و اين زن از بچه هاي زن قبلي اش خوب مراقبت كنه. لابد از نظر خودش خيلي هم پدر نمونه اي بوده كه همچين لطفي در حق بچه هاي زن اولش كرده. آخه آدم چقدر مي تونه كوته فكر و نامرد باشه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

جاده های گرم

... امشب داشتم ميومدم خونه، تو اتوبوس يه خانمِ اصرار پشت اصرار كه بيا و بشين كنار من، حالا منم داشتم مي مردم براي اينكه برم كنار پنجره بشينم و با خيال راحت لم بدم و بيرونو نگاه كنم يه صندلي هم ديدم كه آخرِ موقعيت بود ولي تا من برم اونجا بشينم يه خانمِ ديگه زحمت نشستنِ اونجا رو برام كشيده بود. منم گفتم كنار اين خانمه بشينم كه اينقدر هم بهم علاقه نشون داده.

تا نشستم بهم گفت: "همش داشتم خدا خدا مي كردم كه يه آدم لاغر بشينه پيشم كه تو اين گرما خفه نشم!!!!!".

منم گفتم: "پس به صرفه بودم؟!"

اين شروع حركت بود، از اونجايي كه من يكي از آخرين ايستگاه ها پياده مي شدم بعد از يه مدت اتوبوس خلوت شد و بعضي از صندلي ها خالي، خانمه هم مي ديد من نمي رم جاي ديگه بشينم. اين دفعه شروع كرد به گفتن آآآآآآآه، اِاِاِاِه گفتن منم مخصوصاً از جام تكون نمي خوردم، چند لحظه از اين آه و ناله ها كه گذشت پا شد رفت رو يه صندلي ديگه نشست كه تنها باشه و گرمش نشه حالا اين بدبخت مي ره جاي تازه پيدا مي كنه همون موقع تو ايستگاه يه دختره سوار مي شه و مي شينه پيشش بايد قيافه زنه رو مي ديدي هر دومون داشتيم منفجر مي شديم منتها من از خنده و اون بيچاره از عصبانيت ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط جاهل  |