تبليغاتX
خدا اهل دیاری را تا جاهلند هلاک نکند

خدا اهل دیاری را تا جاهلند هلاک نکند

یادداشت های شخصی

مژگان با اخم آمد

... جات خالي بود منو در هيبت هاپو ببيني. چند روز پيش يه امتحان از بچه ها گرفتم كه يه چنتايي شون طي امتحان اعصابم رو خورد كردن. چون طي كلاس باهاشون خودموني بودم فكر كردن لابد بايد جواب سوالا رو هم بهشون بگم. و از همه بدتر يكي شون بود كه با كمال پررويي جزوه باز كرده بود. تو اين مدت كه تدريس مي كنم بي جنبه ترين بچه هايي هستن كه داشتم البته منظورم از بچه، بچه واقعي نيست چون بيشترشون يا هم سن خودم هستن يا بزرگتر ولي طبق غريزه معلمي يا شايد از رو جاهلي مي گم بچه، منم گفتم بازم مي بينمشون ديگه جلسه بعد كه رفتم حسابي توبيخ شون كردم و يه سري قانون و مقررات از خودم در اوردم (مهم نيست من درآوردي بود چون اونا كه نمي رن از مدير آموزشگاه بپرسن منشي رو هم كه خودش شاگردمه و تازه كار، از اين چيزا هم اطلاعي نداره)، حالا چه قوانيني:

بند1: بيش از سه جلسه غيبت از امتحان محروم مي شن.

تبصره:

1- جلسه اول نوش جونشون ولي جلسه دوم و سوم رو هر جلسه 5 نمره از پايان ترم كم مي كنم.

بند2: به ازاي هر تاخير دو نمره از پايان ترم كم مي شه ولي يه بار تاخير رو مي بخشم.

بند3: پشت هر سيستم حداكثر دو نفر حق نشستن دارن.

بند4: سرعتشون رو بايد ببرن بالا چون از اين به بعد براي امتحان عملي فقط نيم ساعت بهشون وقت
مي دم.

 

اين وسط قيافه هاشون واقعاً ديدني بود. يكي دو تا از بانمك هاشون هم طي سخنراني وقتي نگاهم بهشون افتاد ادا در اوردن كه يعني آخ ترسيدم منم همچين بهشون نگاه كردم كه تا آخر كلاس حرف نزدن بقيه هم چشاشون گرد شده بود چون طي اين سه چهار ماهي كه با هم سر مي كنيم اولين بار بود قيافه سگي منو مي ديدن. تا حالا جاهل بودم نمي فهميدم ولي حالا ديگه مي دونم خلايق هرچه لايق. خوبي اش اينه كه يكي از بچه هاي صبح هم كه دانشجوست و فقط چهارشنبه ها كه صبح دانشگاهِ عصر مياد، وقتي فردا ديد كه اين برنامه رو براي بچه هاي صبح اجرا نكردم و خبرش رو بهشون داد بيشتر مي سوزن و پشيمون مي شن كه چرا فرصت رو از دست دادن و نذاشتن اوضاع همون طور بمونه ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

روزهای سگی

... چه روزهاي بدي بود. روزايي كه هيچ خبر خوشي از هيچ جا بهم نمي رسيد. هميشه همينه موقع اعلام نتايج كنكور كه مي شه مي ريزم بهم. همش حرص مي خورم، حرص كساني رو كه لياقت ادامه تحصيل رو دارن ولي شرايط بهشون اجازه نمي ده. هنوز تو شوكم براي اون بنده خدايي كه دندانپزشكي قبول شده اونم تهران ولي چون اسم اين آزاد لعنتي روش بود و باباي بيچاره اش نمي تونست از پس مخارجش بر بياد مجبور شد از خير ادامه تحصيل بگذره يا اون دو تا دوستي كه هر دو كامپيوتر قبول شدن (يكي تهران و يكي ورامين) ولي باز بهمون دليل لعنتي نتونستن برن.

هميشه اين جور مواقع ياد خودم ميافتم و اتفاق مشابهي كه زماني براي خودم افتاد درسته الان خيلي وقته كه از اون اتفاق مي گذره و منم جاهلم و به رسم جاهليت نبايد ككم بگزه ولي هنوز كه هنوزِ وقتي يادش ميافتم حالم بد مي شه.

 

دانشگاه رفتن هيچ وقت از نظر من حسن و امتياز نبوده چون بعد از اون اتفاق ديگه دانشگاه و دانشجو قداستش رو برام از دست داده. لابد فكر مي كني اين حس رو فقط نسبت به دانشگاه آزاد دارم؛ نه عزيز در مورد دانشگاه دولتي هم همينه خدايي اش يه نگاه به دانشجوهاي دانشگاه هاي خوب دولتي بنداز اكثرشون مايه دارن يا لااقل متوسط رو به بالا هستن و براي دانشگاه رفتن حسابي خرج كلاس و كوفت و زهرمار كردن، لابد مي گي تو از كجا مي دوني؟ ببين عزيز من خودم كارداني ام رو از دانشكده فني شريعتي گرفته ام و اگه در جريان باشي بايد بدوني كه براي بچه هاي فني دو تا دانشكده ايده آل تو كل ايران هست براي پسرا شمسي پور و براي دخترا شريعتي پس ديدم كه دارم مي گم. نمي گم آدم بي بضاعت بينمون نبود ولي كم بود و همين الان تو دانشگاه آزاد هم آدم بي بضاعت كه با بدبختي داره از پس مخارجش برمياد مي توني پيدا كني ولي مثل اونجا اكثريت با همونايي بود كه گفتم.

 

سوال:

تا كي بايد اين جوري با زندگي و سرنوشت جووناي ما بازي بشه؟

جواب:

تا وقتي كه يكي تو اين مملكت به پست هاي كليدي برسه كه قبلش وضع متوسطي داشته و همين اتفاق براي خودش يا بچه اش افتاده باشه.

 

درخواست:

آقاي رئيس جمهور!

وقتي نمي دوني بايد چيكار كني خواهش مي كنم براي افزايش محبوبيت و راي جمع كردن براي دوره بعد رياست جمهوري ات اوضاع نابسمان دانشگاه ها رو نابسمان تر نكن. شما فكر مي كني كه اگه دستور بدي شهريه هاي دانشگاه ها رو كاهش بدن مسئولين دانشگاه ها نمي تونن راه ديگه اي رو براي پركردن جيبشون پيدا كنن.

مثال:

دانشگاه پيام نور قبلاً براساس نمرات نهايي دانشجويان دوره هاي فراگير وضعيت پيش نياز رو تعيين مي كرد يعني كسي كه قبول شده بود هيچ پيش نيازي نداشت و كسي كه مشروط مي شد  تنها درسي رو كه در اون نمره قبولي نگرفته بود پاس مي كرد ولي پس از اعلام كاهش شهريه مسئولين اين دانشگاه ها دروس پيش نياز را براساس نمرات خام تعيين كردن كه به اين ترتيب اكثر پذيرفته شدگان مجبور به گذراندن دوباره درسهاي دوره دانشپذيري شدن!

 

 

نتيجه اخلاقي اين پست:

خجالت هم خوب چيزي يه، همه كارا رو كه من نبايد انجام بدم يه كم به خودتون زحمت بدين، شعور سياسي، اجتماعي، فرهنگي، مالي و ... تون بالا مي ره[1].

         

 



1-تقلب:

مي شه اين جور نتيجه گرفت كه: احتياج مادر همه بدبختي هاست.

+ نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط جاهل  | 

لیلا-2

... امروز جلسه سومي يه كه با ليلا كلاس دارم، دو جلسه قبل كاملاً موفق بوديم، ليلا حتي قبل از اومدن به كلاس با كامپيوتر كار كرده بود و از خيلي آدماي سالم بهتر با سيستم كنار مي يومد، براي كار با ماوس، با يه دستش مانع حركت ماوس مي شه و با دست ديگه اش كليك مي كنه، حتي دبل كليك رو هم خيلي عالي انجام مي ده - شايد داري مي خندي و با خودت مي گي زحمت كشيده مگه دبل كليك چيه كه نتونه خوب انجام بده ولي اگه تو هم معلم بودي و مي ديدي هستند كساني كه بعد از ده-پونزده جلسه كلاس هنوز هم درست دبل كليك نمي كنن اين قدر برات تعجب آور و مسخره نبود باور كن من شاگرد داشتم كه به كليك مي گفت: "يه بار چپ" و بقيه رو هم همين طور مي گفت- از بحث اصلي خارج شديم؛ ماوس رو كه گفتم بريم سر كيبورد كه سيستم مورد استفاده ما يه كيبورد تخت داره كه ليلا هيچ ازش خوشش نمي ياد مي گه چون برجسته نيست كار باهاش سخته ولي تحمل مي كنه.

تو آموزشگاه واسه همه جالبه كه چطور كسي كه از هر دو دست مشكل اساسي داره اينجوري داره كار مي كنه ولي ليلا نگاه اين آدما رو دوست نداره حتي من جاهل مي فهمم تو اين نگاه ها ترحمِ، ترحمي كه حتي اگه آدم كور باشه مي بينه؛ براي همين مي برمش تو يه كلاس خالي كه كسي مزاحم خلوتمون نشه ولي...

ولي براي من اهميت زيادي داره كه آدماي سالم ببين اش و بفهمن اين توجيهات مسخره رو براي تنبلي شون بايد بذارن كنار. چه مي دونم اينكه مي گن سيستم ندارم، شوهرم اين جوري يه، رئيسم اون جوريه، با زنم مشكل دارم، بچه ام مريضِ و ... مي خوام بدونن اين چيزا نيست كه آدم رو محدود مي كنه بلكه فكر ما آدماست كه محدودمون مي كنه. واسه همين

تو كلاسي مي برمش كه روبروي در سالنِ و هر كي وارد مي شه اولين جايي كه جلو چشمش مياد اونجاست هر چند فاصله نسبتاً زياده ولي ليلا قابل تشخيصِ اين جوري كساني كه ميان مي تونن ببيننش كه كار مي كنه بدون اينكه مزاحمش بشن ...

 

 

 

----------------------------------------------------------

متاسفانه فعلاً برام مقدور نيست به دوستان بلاگر سر بزنم و كامنت بذارم اميدوارم منو ببخشن.

من فراموششون نكردم و در اولين فرصت ممكن به همه شون سر مي زنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

لیلا2

... امروز جلسه سومي يه كه با ليلا كلاس دارم، دو جلسه قبل كاملاً موفق بوديم، ليلا حتي قبل از اومدن به كلاس با كامپيوتر كار كرده بود و از خيلي آدماي سالم بهتر با سيستم كنار مي يومد، براي كار با ماوس، با يه دستش مانع حركت ماوس مي شه و با دست ديگه اش كليك مي كنه، حتي دبل كليك رو هم خيلي عالي انجام مي ده - شايد داري مي خندي و با خودت مي گي زحمت كشيده مگه دبل كليك چيه كه نتونه خوب انجام بده ولي اگه تو هم معلم بودي و مي ديدي هستند كساني كه بعد از ده-پونزده جلسه كلاس هنوز هم درست دبل كليك نمي كنن اين قدر برات تعجب آور و مسخره نبود باور كن من شاگرد داشتم كه به كليك مي گفت: "يه بار چپ" و بقيه رو هم همين طور مي گفت- از بحث اصلي خارج شديم؛ ماوس رو كه گفتم بريم سر كيبورد كه سيستم مورد استفاده ما يه كيبورد تخت داره كه ليلا هيچ ازش خوشش نمي ياد مي گه چون برجسته نيست كار باهاش سخته ولي تحمل مي كنه.

تو آموزشگاه واسه همه جالبه كه چطور كسي كه از هر دو دست مشكل اساسي داره اينجوري داره كار مي كنه ولي ليلا نگاه اين آدما رو دوست نداره حتي من جاهل مي فهمم تو اين نگاه ها ترحمِ، ترحمي كه حتي اگه آدم كور باشه مي بينه؛ براي همين مي برمش تو يه كلاس خالي كه كسي مزاحم خلوتمون نشه ولي...

ولي براي من اهميت زيادي داره كه آدماي سالم ببين اش و بفهمن اين توجيهات مسخره رو براي تنبلي شون بايد بذارن كنار. چه مي دونم اينكه مي گن سيستم ندارم، شوهرم اين جوري يه، رئيسم اون جوريه، با زنم مشكل دارم، بچه ام مريضِ و ... مي خوام بدونن اين چيزا نيست كه آدم رو محدود مي كنه بلكه فكر ما آدماست كه محدودمون مي كنه. واسه همين

تو كلاسي مي برمش كه روبروي در سالنِ و هر كي وارد مي شه اولين جايي كه جلو چشمش مياد اونجاست هر چند فاصله نسبتاً زياده ولي ليلا قابل تشخيصِ اين جوري كساني كه ميان مي تونن ببيننش كه كار مي كنه بدون اينكه مزاحمش بشن ...

 

 

 

----------------------------------------------------------

متاسفانه فعلاً برام مقدور نيست به دوستان بلاگر سر بزنم و كامنت بذارم اميدوارم منو ببخشن.

من فراموششون نكردم و در اولين فرصت ممكن به همه شون سر مي زنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

لیلا

... امروز يه روز خاص براي منِ. براي اولين بار مي خوام به كسي درس بدم كه معلوليت داره اونم از هر دو دست. نگرانم خيلي هم نگرانم، نه از بابت ليلا كه توانايي هاش رو طي دوازده سالي كه با وجود معلوليت تو مدرسه عادي درس خوند، نشون داده من از خودم مي ترسم، آخه منِ جاهل رو چه به همچين غلطايي.

موندم چيكار كنم هر چند مطمئنم ليلا مثل هميشه يه چيزي تو آستينش داره كه منو شگفت زده كنه.

اصلاً بذار بگم چي شد كه اين كلاس به پستم خورد:

من و ليلا دوران راهنمايي هم مدرسه اي بوديم و دوست، اون موقع خيلي براش احترام قائل بودم، كيف مي كردم از اينكه مي ديدم با وجود مشكلي كه در هر دو دست داشت خيلي طبيعي بود؛ نه افسرده، نه پرخاشگر، اتفاقاً خيلي هم اجتماعي بود و با اعتماد به نفس بالا. وقتي مي رفت پاي تخته و با وجود مشكل تمرين رياضي حل مي كرد يا ديكته پاتخته اي مي نوشت حال مي كردم.  اون سال گذشت و گذشت و ما ساليان دراز از هم دور افتاديم تا اينكه خواهر ليلا اومد آموزشگاه و با هم دوست شديم اولش
فاميلي اش برام خيلي آشنا بود و بعد فهميدم كه خواهر ليلاست و سراغ اونو ازش گرفتم و فهميدم ليلا دانشجوي علوم اجتماعي يه و مثل هميشه فعال و پرتحرك، اولش به هم سلام مي رسونديم تا اينكه يه روزاتفاقي ليلا رو نزديك آموزشگاه ديدم، بهم گفت دوست داره كه يه دوره كامپيوتر بگذرونه،      نه، نمي خوام بگم حرفش رو جدي نگرفتم برعكس فهميدم بايد منتظر لحظه اي باشم كه ليلا مياد كلاس. و اون لحظه چند روز پيش اتفاق افتاد كه باهام تماس گرفت و گفت آماده باش كه دارم ميام و منم از همون لحظه دارم سعي مي كنم آماده باشم ولي نمي تونم.

الان منتظر ليلام تا بياد و ببينم چه اتفاقي مي خواد بيافته، همه چيز رو سپردم به خدا، هر اتفاقي –چه خوب و چه بد- كه بيافته مسئوليتش با خداست و كسي نبايد از يه جاهل انتظار هيچي داشته باشه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

باز من دیوانه ام مستم

... چقدر دلم يه مجموعه اشعار مي خواد اونم نه هر كسي مهدي اخوان ثالث. يكي واسم مي خره

 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است.

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.

نگه جز پيش پا را ديد، نتواند،

كه ره تاريك و لغزان است.

و گر دست محبت سوي كس يازي،

به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛

كه سرما سخت سوزان است.

نفس، كز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريك.

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.

نفس كاينست، پس ديگر چه داري چشم

ز چشمِ دوستان دور يا نزديك؟

مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پيرِ پيرهن چركين!

هوا بس ناجوانمردانه سردست... آي.

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي!

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وشِ مغموم.

منم من، سنگِ تيپا خورده رنجور.

منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ي ناجور.

نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگِ بيرنگم.

بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم.

حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد.

تگرگي نيست، مرگي نيست.

صدائي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم.

حسابت را كنار جام بگذارم.

چه مي گوئي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخيِ بعد از سحرگه نيست.

حريفا! گوشِ سرما برده است اين، يادگار سيليِ سردِ زمستان است.

و قنديل سپهر تنگ ميدان. مرده يا زنده،

به تابوتِ ستبر ظلمت نُه تويِ مرگ اندود، پنهان است.

حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است.

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگير، درها بسته،  سرها در گريبان، دست ها پنهان،

نفسها ابر، دلها خسته و غمگين،

درختان اسكلت هايِ بلور آجين،

زمين دلمرده، سقفِ آسمان كوتاه،

غبار آلوده مهر و ماه،

زمستان است.

 

يكي به من جاهل اخوان ثالث بده. آآآآآي آدم ها ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط جاهل  |