آن جاهل در گرما آمد
... مرد با عصبانیت پنجره را گشود و فریاد زد: "هی بچه! مگه نمی فهمی سر ظهره؟"
پسر ایستاد و با تعجب او را نگاه کرد و بعد خندید.
مرد دوباره فریاد زد: "مگه حالی ات نیست، با توام! برو یه جای دیگه بازی کن."
پسر دوباره با صدای آهسته خندید.
عصبانیت مرد به اوج رسیده بود. در حالی که پنجره را می بست، گفت: "حالا نشونت می دم."
چند لحظه بعد در خانه باز شد و مرد با سرعت به طرف پسرک آمد و سیلی محکمی به گوشش نواخت و شروع به تکان دادن او کرد.
-حالا حالیت شد؟ هان؟
مرد برگشت که به خانه اش برود. همسایه اش را دید که تازه از سر کار بر می گشت. همسایه نگاهی به پسر و مرد کرد و گفت: "کدوم بی انصاف زورش به یه بچه کرو لال رسیده؟"
نگاه مرد روی اشک های پسر خشک شد.
نویسنده: مهرناز حسن زاده
حالا سلام،
یه مدت نبودم! اما درباره ی علتش واقعاً حرفی ندارم بزنم. یه مدت شرایط روحی مناسبی نداشتم هر چند الان هم نمی تونم ادعا کنم خیلی رو به راهم و دیگه اینکه انگیزه ای برای نوشتن ندارم.
خودم هم نمی دونم چی شده منی که شده بود 8 ساعت مدام تو اینترنت باشم چطور یه دفعه دلزده شدم.
نمی دونم برنامه ام برای ادامه وبلاگ نویسی چیه، تصمیم دارم بر گردم ولی تا دوباره دستم برای نوشتن گرم بشه زمان می بره شایدم کلاً از خیر وبلاگ نویسی گذشتم الان به شدت با خودم در گیرم چیزی که تو این موقعیت نیاز دارم یه منتقد و مشاور درست و حسابی یه که دو تا داد هم سرم بکشه تا حسابی به خودم بیام ...
