تبليغاتX
خدا اهل دیاری را تا جاهلند هلاک نکند

خدا اهل دیاری را تا جاهلند هلاک نکند

یادداشت های شخصی

هر که دارد هوس فهمیدن بسم الله

... خوب مثل اینکه خودم باید وارد عمل بشم!

من سعی کردم یه عده ای رو که می دونستم احتمالاً می تونن نظری در مورد مطلب داشته باشن که باعث به نتیجه رسیدن لااقل خودم بشه به این سایت بکشم. ولی ظاهراً به اینکه تو دلشون نظر بدن کار دیگه ای نکردن. اونایی هم که نظر دادن خیلی گنگ نوشتن بابا جان بالاخره نظرتون در مورد رفتار من چیه؟

بچه های مذهبی و آخوند و طلبه و ... که وقتی می رن تو جلسه های خودشون شروع می کنن به اظهار تاسف از وضع موجود و بی دینی و عدم اعتقاد نسل جوان اگه واقعاً حرفی دارن بزنن نه اینکه عین ترسوها برن جایی که از مخالفینشون معمولاً کسی نیست و انتقاد کنن. اعتقاد من اینه که مذهبی های ما بی نهایت ترسو هستن و فقط جایی که موافقاشون حضور دارن خوب حرف می زنن و سایر جاها با هزار و یک توجیه که خدا رو شکر استعداد فوق العاده ای توش دارن ترس شون رو مخفی می کنن. لطفاً یه بار هم که شده رودررو با یه مخالفی که واقعاً هم مخالف نیست و داره سعی می کنه راهش رو پیدا کنه حرف بزنن اونم از رو عقل و منطق نه احساساتی بازی و این جور چیزا.

بچه های اون طرفی هم حرفشون رو بزنن. کسانی که مخالف مراسمی مثل اعتکاف هستن. اگه اعتراضی دارید به جای اینکه تو مجامع خودشون بقیه رو عقب مونده بدونید  اگه واقعاً دلیلی برای مخالفت دارید اعلام کنید. من کم کم دارم از این گروه هم ناامید می شم چون می بینم که انتقاد می کنن خیلی از انتقاداشون هم درسته و خودشون هم هیچ جایزگینی برای مسائلی که نفی می کنن ندارن.

من هم این وسط وایساده ام سعی هم می کنم بی طرف بمونم و ببینم آخرش به نتیجه ای می رسم یا نه؟

بزارید هر دو گروه حرفامون رو بزنیم و سعی کنیم به نتیجه برسیم نه اینکه هر کس از طرف خودش بره قاضی و صد البته راضی برگرده ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

اعتکاف 3

... چشم یک روز گفت: من در آن سوی دره، کوهی را می بینم که از مه پوشیده است. این زیبا نیست؟

گوشه لحظه ای خوب گوش داد، سپس گفت: پس کوه کجاست؟ من کوهی نمی شنوم.

آن گاه دست درآمد و گفت: من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم، من کوهی نمی یابم. بینی گفت: کوهی در کار نیست، من او را نمی بویم.

آن گاه چشم به سوی دیگری چرخید و همه درباره وهمِ شگفتِ چشم گرم گفتگو شدند و گفتند: این چشم یک جای کارش خراب است.

 

دیشب تا اذون صبح بیدار بودیم من که مثلاً یه کمی چرت زدم ولی چون نور زیاد بود خوابم نمی برد، بعد از سحری که جوجه کباب بود (اینم شد سحری؟!) از بی خوابی سرم داشت گیج می رفت، نماز صبح رو هم با گیجی تموم خوندم یعنی هر آن احتمال می دادم ولو بشم بعدش تازه خاموشی زدن، قرار شد تا ساعت 5/9 استراحت باشه و بعد برنامه قرآن خوانی و بعد از اون هم با یه استراحت نیم ساعته سخنرانی باشه. خدا خودش صبر بده با این جای مزخرفی هم که ما واسه نشستن انتخاب کردیم.

رفتم واسه خودم یه قرآن اوردم ولی هنوز به ترجمه اش نگاه نکردم ببینم چه جوری یه.

فکر نکنم تا افطار بتونم چیز زیادی بنویسم چون سحری یه کم بیشتر نخوردم و احتمالاً از گشنگی حالِ نفس کشیدن نداشته باشم. می خوام بشینم قرآن بخونم واسه خودم ولی مگه می شه، وقتی عین احمق ها دویدم زیر بلندگو نشستم باید فکر اینجاش رو هم می کردم.

احساس می کنم اینجا یه تأثیرات منفی رو یه عده گذاشتم یکی از این هرهرکرکرها صبح که منو دید گفت: امشب منم باید مثل تو بخوابم نمی دونی چقدر خسته ام، بیچاره فکر کرده من چقدر خوابیدم آخه دراز کشیده بودم، موقع خواب صبح هم چون عادت دارم نصف شب بیدار بشم بعد از یکی-دو ساعت بیدار شدم و تا دوباره خوابم ببره خواهرم بیدارم کرد که پاشو تا شلوغ نشده بریم وضو بگیریم  وگرنه نوبت بهمون نمی رسه ما هم از بین جماعت خوابیده رد شدیم رفتیم.

تا اینجا که اعتکاف اون چیزی که من می خواستم نشده من دنبال یه جای آرومی بودم که با آرامش فکر کنم به اینکه چطور زندگی کردم و بعد از این باید چیکار کنم در حالی که اومدم صاف وسط یه مشت زن و دخترِ فضول. دیشب ندا گفت یه اکیپ از این دخترها که نوشته بودم از سابقه دارا هستن داشتن می گفتن خواهرم داره رمان می خونه در حالیکه داشت کتاب " معراج المومن" رو می خوند منم بهش گفتم اگه دفعه دیگه همچین حرفی زدن بگو اون رمان نمی خونه ولی خواهرش داره رمان می خونه.

صبح چقدر قرآن حال داد اول یکی شروع کرد به خوندن که صوت اش عالی بود قشنگ رفتم تو حس، خیلی دلم می خواست فقط گوش کنم ولی فکر کردم اگه بخونم بهترِ واسه همین ترجیح دادم ترجمه آیات سوره بقره رو بخونم تا لااقل بفهمم چی دارم می خونم ولی حواسم به صداهای قشنگی هم که می شنیدم بود. بعد یه حاج آقا اومد سخنرانی کنه منم بساط ترجمه ام رو در اوردم و شروع کردم به کوری چشم بقیه کارهای خارج از دین بکنم و با خودم گفتم: " هم نشینی با پرهیزکاران و همبستری با دختران دست ناخورده در بهشتی آنچنان ارزانی شما باد". مشغول شدم ولی از اونجا که زیر بلندگو نشسته بودم صدا مزاحم بود ولی دیدم حرفای خوبی می زد مثلاً گفت تو مواقع دیگه خوابیدن تو مسجد مکروهِ ولی تو اعتکاف ثواب هم داره و نباید مزاحم خواب افراد شد واسه همین الآن آزاد باش دادن و می تونیم داز بکشیم، خوندن کتاب رو هم توصیه کرد (البته غیرمذهبی و فقط گفت علمی) و خلاصه آدم باحالی بود. بعد هم که رفت، گروه هرهرکرکر با دیدن مجوز برای آسایش شروع کردن به بازی یه "اسم-فامیل" (کاری اش نمی شه کرد بی امکاناتی یه). نزدیک های نماز ظهر مامان اومد منم شروع کردم به غرغرکردن که اینجا دارن خیلی گیر می دن و حالا رو نبین همه اش با لباس بیرون بودیم و نمی ذاشتن بخوابیم، بعد هم گفتم واسه ام پفک بخره، نمی دونم چرا هوس پفک کردم چون قبلاً دوست نداشتم بعد هم مامان پرسید گشنه ام یا نه (نمی دونم چرا همیشه نگران گشنه موندن منه)منم گفتم نه، مامان می گفت آدم حالش بد می شه وقتی میاد تو مسجد، آخه منظره بدی پیدا کرده و آدم فکر می کنه یه عده مریض رو جا دادن اینجا. بعد پا شدیم بریم تو صف نماز جماعت، از گرما هم داشتیم خفه می شدیم چون اون سمت یه کولر گازیه که شکر خدا بادش به ما نمی خوره. صبح هم یه پنکه اوردن که اینگار مست بود و همه اش کج و راست می شد آخرش هم بعد از نماز ظهر غش کرد خدا رحم کرد روی کسی نیافتاد چند تا از دخترا رفتن مهندسی اش کنن ولی به نتیجه نرسید و ولوش کردن رو زمین، مامان خنده اش گرفته بود و می گفت حالا به جای نماز عصر باید نماز میت بخونیم راست هم می گفت شبیه جنازه افتاده بود رو زمین. بعد از نماز هم دوباره اومدیم پیش وسایلمون نشستیم و گوشی هامون رو دادیم مامان تا ببره برامون شارژ کنه و عصر بیاره، گوشی خودشم گرو نگه داشتیم. بعد هم قبل از رفتن باهاش رفتم  دستشویی و هم خودم استفاده کرده هم مامان بازدید. بهش گفتم دیشب تازه دستشویی خانم ها رو باز کردن و اولش لامپ هم نداشت و توالت سالمه رو نشونش دادم. مامان می گفت بیشتر شبیه مرده شور خونه است تا دستشویی راست هم می گفت قسمت وسط وضوخونه رو سیمان کرده بودن و کنارش لوله آبی که بلند بود دیده می شد فقط شیر نداشت مامان می گفت اینجا اینگار جای تخت مرده شور خونه بوده. موقع بیرون اومدن ماجرای غرغرهای دیشب رو بهش گفتم، می دونی چی گفت، گفتش همین کارا می کنن که مردم از دین و ایمون زده می شن اسلام آسون ترین و قشنگ ترین دینِ ولی سخت و زشتش کردن (الآن چشمم به دختر مقدسه افتاد باری اولین بار اومده سرجاش  نشسته و داره ذکر می گه)منم گفتم دیشب همه اش رمان خوندم و واسه لج و لج بازی هم که شده همه اش دراز کشیده بود، آدم تو دلش ذکر بگه بهتر از اینه که کتاب دعا دست بگیره و غیبت کنه اونم تأیید کرد و گفت کار خوبی کردی و توصیه کرد که انتقادامون رو بنویسیم و بهشون اعلام کنیم بعد هم خداحافظی کردیم و رفت...

 

ادامه دارد

 

متاسفانه دیشب هرچی تلاش کردم نتونستم آپ کنم تاریخ آپ اعتکاف هنوز پنج شنبه است.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط جاهل  | 

ببین به کی شلیک می کنی

    ...«هانس دومه‏نه‏گو» در سال 1926 در وين زاده شد. او از نويسندگان به نام در عرصه ادبيات نوجوانان در ادبيات معاصر آلمانى زبان است. طنز نهفته و آشكار در آثار اين نويسنده اتريشى، يادآور نوشته‏هاى دلنشين «اريش كستر» است. او ساده و سرراست مى‏نويسد و مى‏كوشد از دل واقعيت‏هاى به ظاهر بى‏اهميت، طنزى تلخ و نيش‏دار بيرون كشد. از اين نويسنده اتريشى، «داستان‏هاى كودكانه اتريشى» و «ما آشتى مى‏كنيم» منتشر شده است. داستان «ببين به كى شليك مى‏كنى» نخستين اثر دومه‏نه‏گو به ترجمه فارسى است.

 
 


    مردم شهر غربى (وستشتات) همگى در اين مسأله اتفاق نظر داشتند كه او اصلاً به آنها نمى‏خورد. پابرهنه به آنجا آمده بود با كوله‏اى روى پشتش و يك گيتار. همين‏طورى آمده بود به خانه كنسول كه حالا خالى بود و او كليد آن را هم داشت.
«از كجا آورده بود؟»

«كليد خانه كنسول؟»


«ولى، او نخواهد...»


    همه‏اش گيتار مى‏نواخت و به بچه‏هايى كه دورش را گرفته بودند، لبخند مى‏زد. اما بچه‏ها جواب لبخندش را نمى‏دادند، جوان بود و ريش سياهى هم داشت.
مادران بچه‏هاى خود را از دور و برش صدا مى‏زدند. بچه‏ها هم مجبور مى‏شدند از او دور شوند.


 «آدم نديدين؟»

 «اصلاً تو رو به اون چه كار؟»

 «ما كه باهاش آشنا نيستيم!»

 «كه تو باهاش حرف زدى!ها!»


    يكبار، يك بچه خردسال حدوداً سه ساله كه مادرش او را صدا نزده بود، نزديك مرد ماند و جرأت كرد دو قدمى جلوتر برود؛ مردد انگشتش را به سوى گيتار مرد دراز كند و سيم آن را بنوازد.

    مرد گفت: «محكم‏تر!»

    كودك سيم را رها كرد. صدايى بلند و درست و حسابى از آن درآمد. هنوز صداى سيمهاى گيتار آرام نگرفته بود كه مادر او هم‏صدايش كرد، دويد او را از زمين كَند و هر دو در خانه‏اى در همان نزديكى ناپديد شدند.

    مرد، صبح روز بعد از خانه بيرون آمد، در را قفل كرد، آمد روى چمنها. دانيل، پسرى هفت ساله، با تفنگش آنجا بود. در تفنگش گلوله‏هايى بود كه به محض اين‏كه ماشه آن را مى‏كشيدى، منفجر مى‏شد و صدا مى‏كرد. دانيل با خودش فكر كرد: «اوناهاش مَرد داره مى‏آد. اجازه ندارم باهاش حرف بزنم. آدم بدجنسى است. حتماً بدجنسه، يك مرد بد.» تفنگش را برداشت، گرفت رو به مرد و ماشه آن را چكاند.

    ترق! گلوله داخل آن منفجر شد.

    مرد لبخندى زد. لحظه‏اى بعد، سينه‏اش را گرفت. دو سه قدم تلوتلوخوران عقب رفت و نقش زمين شد، روى زمين غلتى زد و به پشت خوابيد.

    سكوت.

    دانيل به مرد نگاهى كرد، كمى هم مكث كرد. مرد جُنب نخورد.
    دانيل اين پا و آن پا كرد، بعد بنا كرد به جيغ زدن و در رفت، دويد داخل خانه‏اش. دو زن آنجا بودند، يكى‏شان مادر دانيل بود.

   - «چى شده؟»

    به مرد نگاه كردند.

    «چه كارت كرده؟»

   «همين حالا به شوهرم گفتم كه...»

   «حرف بزن! چه كارت كرده...؟»

   «اوم مُ مرده. من - بهِ‏اش تير انداختم. من - به - اِش - و او هم مُ مُرد...»

    مردم از خانه‏هاى خودشان بيرون آمدند. مردى تفنگ دانيل را از دستش گرفت و مثل متخصص‏ها نگاهى دقيق به آن انداخت، بعد آن را به پسرك پس داد.
گفت: «مزخرفه! فقط يه اسباب‏بازيه! همين! حتى اگر ماشه‏اش رو فشار بدى، چيزى ازش در نمى‏آد!»

    مرد جمعيت را به كنارى زد و خود را به مردِ افتاده روى چمنها رساند. بلند و با لحنى جدى پرسيد: «چِتونه، آقا؟ حالتون بده؟» جوابى نيامد.

    دانيل هق‏هق‏كنان گفت: «اون - مُ مرده - اوون مُمرد... ه...»

    مادرش هيس كرد: «ساكت!»

    يكى از «وستشتاتيها» گفت: «يه چيزى بگيد؟» و كنار مرد چمباتمه زد.

    دوباره گفت: «نفسش مى‏آد!» و بلند شد.

    بعد از دانيل پرسيد: «حالا بيا تعريف كن چى كارش كردى؟ از اول تا آخر!»
    مادر دانيل گفت: «راحتش بذاريد! مثل هميشه داشته بازى مى‏كرده. اين يه تفنگ خيلى ساده و بى‏خطره.»

    مرد روى زمين افتاده بود و جُنب نمى‏خورد.

    دانيل دوباره بنا كرد به سر و صدا «اي اينجا بود - داشت مى‏رفت. اين آدم بَده كه -»

    مادرش پرسيد: «خب، چه كارَت كرد؟»

    «بگو ديگه!»

  «هيچ‏كار! داشت راه مى‏رفت. منم شليك كردم.»

   «به اون؟»

   دانيل داد زد: «بله!»

    مرد وستشتاتى گفت: «آدم ضعيف‏البُنيه‏اى است. شايد ترسيده يا اين‏كه قلبش ضعيفه. قضيه فقط همينه!»

  مادر دانيل با صداى بلند گفت: «مى‏خواين بگين كه دانيل من...!»

«خب، اين خيلى مهم نيست. اين دور و برها حتماً پزشكى پيدا مى‏شه.» خانم دكتر ساكن مجتمع مسكونى آن طرف‏تر، همان موقع مى‏رفت ماشينش را از گاراژ دربياورد. مردم صدايش زدند. به آنها نگاه كرد. اندكى جا خورد. چون نزديك‏بين بود، متوجه ماجرا نشد. اندكى جلوتر آمد.

    «چيزى شده؟ اين كيه؟»

    «تازه وارد خانه كنسول!»

    «همون مرد تازه‏وارد! چش شده؟»

    «دانيل بهش شليك كرده!»

    مادر دانيل با عصبانيت غريد: «شليك! او داشته بازى مى‏كرده، هيچ كارى هم به كار اين مرديكه نداشته.»

    خانم دكتر پيراهن مرد را كمى بالا كشيد، روى قفسه سينه‏اش خم شد. گوشش را چسباند به سينه مرد.

    دانيل هق‏هق‏كنان گفت: «اون - مُ مُرده‏س!»

    همه داد زدند: «ساكت!»

    خانم دكتر گوش خواباند.

    بعد بلند شد و گفت: «طبيعى است! قلبش طبيعى كار مى‏كند! آسيب مهمى نديده.»
   
مرد دراز كشيده يكهو بلند شد و به حرف آمد: «هيچى‏م نيست!»
 نشست. چهارزانو زد و نگاه دوستانه‏اى به جمعيت دور و بر خود كرد.

    «سالمم. سالمِ سالم!»

    مادر دانيل شگفت‏زده گفت: «عجب مرديكه پررويى!»

    مرد «وستشتاتى» فرياد زد: «چى خيال كرديد آقاى محترم! مى‏خوايد ما را سر كار بذاريد؟ كه چى؟»

    خانم دكتر بلند شد و با عصبانيت به مرد نگاه كرد و پرسيد:

    «اين بازيها ديگه چيه؟»

    مرد گفت: «متأسفم، مردم خيلى عجله به خرج دادن و زود شما رو خبر كردن!»
    مادر دانيل داد زد: «چه افتضاحى! شايد بچه‏م شوكه مى‏شد. شما حيوونيد! شما رذليد! باشه نشونتون مى‏دم!»

    مرد كه هنوز روى زمين بود، گفت: «نمى‏فهمم چى مى‏گين! بچه شما قصد داشت با من بازى كنه.»

    مادر دانيل داد زد: «نه خير! به شما شليك كرد!»

    «ولى من اميدوارم بازى باشه. يا؟ وقتى تفنگى را دست بچه‏اى مى‏دهند، انتظار داريد با آن چه كار كند؟ طبيعيه بلافاصله به روى يكى شليك مى‏كند. كسى هم كه دوست دارد همبازى بچه شود، خود را مثل مرده‏ها به زمين مى‏اندازد. منم گفتم خب حالا وقتشه. بذار به دل بچه عمل كنم.»

    خانم دكتر بدون اين‏كه حرفى بزند از آنجا رفت. چند نفر از مردم هم دنبالش. بيشترشان سر تكان مى‏دادند و با هم حرف مى‏زدند. حسابى عصبانى بودند، اين را به خوبى مى‏شد از قيافه‏هايشان فهميد.

    مردِ بر زمين افتاده گفت: «من كه از كار شماها سر درنمى‏آرم!»

    او هم سرش را تكان مى‏داد.

    مردِ وستشتاتى گفت: «متأسفم! ابتكار شما اصلاً خوب نبود! خيلى هم نابجا بود. با اين كار، اصلاً در اينجا دوستى پيدا نمى‏كنيد! چرا بايد بچه‏اى را اين‏طور بترسانيد؟»
    مرد گفت: «قصدم اين نبود. اما شايد بشه طور ديگرى همبازى بچه‏ها شد. شايد در بازيهايى بدون تفنگ!»

    مرد به مادر دانيل نگاه كرد.

    مادر دانيل، اندكى گستاخانه گفت: «اين فضوليها به شما نيومده آقا! بچه‏م هر بازى‏اى كه بخواد مى‏كنه! بيا، دانيل! تفنگ رو بردار و...»

    دانيل داد كشيد: «نه!» و تفنگ را برداشت و دور انداخت.

    مادر دانيل گفت: «دانيل! زود تفنگ رو بردار و بيا خونه!»

    دانيل داد زد: «نه!»

    زن همسايه گفت: «مؤدب باش! تو كه اين‏قدر پُررو نبودى!» دانيل زبانش را براى زن درآورد.
    بعد مادر دانيل مچ دستش را سفت گرفت، تفنگ را برداشت و به طرف خانه به راه افتاد.
    «خُب، ديدى! ديگه با اين‏جور آدما حرف نمى‏زنى‏ها!»

    «من باهاش حرف نزدم، فقط بهش شليك كردم.»

    «ديگه به اين آدما شليك هم نبايد بكنى! به دوستانت شليك كن!»...

 

مترجم: على عبداللهى

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

اعتکاف 2

... قسمت دوم سریال اعتکاف

 

مذهب

          شوخی سنگینی بود

که محیط با من کرد

          و من سالها

مذهبی ماندم

بی آنکه خدایی

          داشته باشم

 

بلند شدم شلوارم رو در اوردم و یه دید زدم همون سه تا دخترا داشتن موبایل بازی می کردن احتمالاً داشتن بلوتوث می کردن، الآن سه تا دختره اومدن و چقدر کرکر می کن، این جور پیش بره درگیر می شیم، یه دختره هم اینگار قحط جاست وسط وایساده نماز می خونه، هنوز مسجد خلوت و می تونه سر بساط خودش نماز بخونه، اصلاً من چه می دونم لابد وسط مسجد نماز خوندن ثوابش بیشترِ. یه کمی با جذبه به این دختر وراج ها نگاه کردم یه کمی سعی کردن دهن شون رو ببندن، حالا دیگه یکی شون در نقش سوت زودپز هی می گه س....ی س.....ی اون دختر مقدسِ هم نمازش تموم شد ولی داره دعا می خونه چند دقیقه پیش مامان زنگ زد قبلش هم خواهرام sms فرستادن، از مامان پرسیدم شام چی خوردن گفت فقط بابا یه کمی خورد بقیه هم هنوز چیزی نخوردن ولی نگفت بابا چی خورد گفت اگه گشنمه یه چیزی برام درست کنه بفرسته که گفتم نه بعد گفت از بیسکویت ساقه طلایی ای که برامون گذاشته بخوریم. خواهرام هم پیغام دادن دوازده شب به بعد منتظرِ تلفن شون باشیم ولی گوشی من تقریباً شارژ نداره و تا حالا که نتونستم پریز پیدا کنم بالاخره بهم تذکر دادن که یه چیزی رو سرم بذارم احتمالاً ملائکه مرد می بیننم. سوره واقعه ام رو هم خوندم ولی حرصم در اومد آخه می خواستم معنی فارسی اش رو بخونم ولی این قدر ترجمه اش افتضاح بود که از خیرش گذشتم. به جای شام هم شیرینی خوردم ولی هنوز دلم غذا می خواد. بالاخره یه عده هم دستشویی رو افتتاح کرد مثل این که خیلی خفن بوده و لامپ مامپ نداشته و حسابی زَهره ترک شدن. یه بوی عطر وحشتناکی اومد اصل گل محمدی فکر کنم یکی از همون ملائکه اومده هیز بازی. آهای مَلک لطفاً دفعه بعد یه کمی باشعورتر باش و کمتر عطر بزن اینجا قرارِ n تا آدم جمع بشه اگه قرار باشه هر کدومتون این قدر عطر بزنه و بیاد سراغ جماعت معتکف که خفه می شیم، یکی هم از این گروه کرکر خنده خواست تو آینه نگاه کنه که یکی از یه کیلومتری داد زد آهای تو آینه نگاه نکن گناه داره، دلم می خواست برم دودستی بزنم تو سرش آدم هم این قدر بی شعور و بی نزاکت، بابا جان اولاً هنوز اعتکاف شروع نشده ثانیاً این جور که من از خواهرم پرسیدم گناه نیست و مکروهِ. اون دختر مقدسِ دوباره شروع کرد به نماز خوندن جالبی اش اینه که سنی نداره من نمی دونم خودش از این اداهای خودش حالش به هم نمی خوره. یه عده دارن خودشون رو آماده می کنن واسه یه نماز مخصوصِ این روزا که حسابی هم طولانی یه (فکر کنم اون دختر مقدسِ داره همین نماز رو می خونه) و باید تو هر رکعت حمد و یاسین و مُلک و توحید بخونن. دو-سه تا دختره هم هستن که از پارسال تجربه اعتکاف دارن و زِرت و زِرت دارن اظهار فضل می کنن، دوباره این خانم مقدسُ اومد ولی این بار دید دارم می نویسم سعی کرد مودب باشه منم مانتوم رو پوشیدم و مقنعه ام رو روی سرم انداختم ولی فکر کن خانمِ واسه بستن دهن من گفت اگه حجابت رو رعایت نکنی اعتکافت درست نیست. خدای بزرگ تا کی می خوان با این حرفا خرمون کنن.

دومین جرقه دعوا زده شده؛ این بار خانمِ خدا اومد گفت که دراز نکشم، البته اولش خواست بگه مانتو بپوش که دید پوشیدم، چون دکمه هاش باز بود فکر کرد نپوشیدم واسه همین گفت دراز نکش آقایون دارن طبقه بالا کار می کنن، آخه یکی نیست بگه مردی که این قدر خاک بر سرِ که از دیدن یه زن دراز کشیده که اتفاقاً چادر هم روش انداخته تحریک می شه بهتره بره سرش رو بذاره زمین و بمیره، من هم با غرغر و اخم و تَخم نشستم، الآن دوباره برگشت و غر زد که این خانم با حجابش منو ناراحت می کنه ولی زود در رفت و من و گروه هرهر کرکر شروع کردیم به عصبانی شدن که دوباره برگشت و با اراجیفش اعصابمون رو خرد کرد.

جنگ مغلوبه شد خانم خدا اومد و شروع کرد به پرسیدن اسم هامون تا توی دفتر ثبت کنه وقتی اسم خواهرم رو پرسید خیلی با احتیاط ازم خواست اسمم رو بگم و بعد خواست مثلاً آشتی کنه، گفت: "اِ پس چرا شبیه هم نیستین؟" و یه لیخند ژکوندی زد که باید تماشا می کردی قشنگی اش اینجا بود که من و خواهرم شبیه هم هستیم.

دستشویی اینجا رو هم افتتاح کردیم. با یکی از بچه های گروه هرهر کرکر رفتیم اسمش ندا و سردسته شونِ وقتی رفتیم از اونجا که دفعه سومش بود می رفت دستشویی آمار تمام توالت ها رو داشت و منو به بهترین توالت که یکی مونده به آخری بود راهنمایی کرد.

الآن هم دارم به شیطونی هاشون می خندم یکی شون به اسم الناز خیلی لوس و ننرِ و عادت نداره بعد از ساعت ده بیدار بمونه (دقیقاً مثل من) و واسه همین داره نق نق می کنه و بهونه می گیره حالا هم گیر داده که تا قولنج اش نشکنه خوابش نمی بره. بچه ها هم بعد از کلی اذیت کردن حاضر شدن قولنج اش رو بشکنن. هنوز هم دارن می خندن. منو و خواهرم اینجا داریم به کاراشون می خندیم، راستی در اوردن روسری مجاز شده یعنی طی یه اقدام هماهنگ همه مون یعنی ما و گروه هرهر کرکر در اوردیم. اون دختر مقدسِ هنوز داره به خدا گیر می ده. یه چیز دیگه، بده بستون بینمون راه افتاده به یکی از گروه شون به اسم الهام کتاب اخوان رو قرض دادم گفته فردا کتاب فریدون مشیری براش بیارم (یعنی زنگ بزنم مامان برام بیاره) می خواد یه سری از شعراش رو بنویسه. الآن یک و نیم شب و هنوز دختر مقدس داره نماز می خونه. نفر چهارم گروه هرهر کرکر هم معرفی کنم بد نیست، اسمش مریم و تو گروهشون تنها کسی یه که داره دعا و نماز می خونه ...

 

پایان قسمت دوم

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

کفر من

کفر

 

به اعتقاد من خدا یگانه ای مکرر است

یگانه ای که با شمار بندگان برابر است

به اعتقاد من خدا همان که فکر می کنیم

درست شکل اعتقاد ماست شکل باور است

گروهی از میان ما خدایشان بزرگ نیست

خدایشان درست مثل شخصشان محقر است

گروهی از میان ما خدای پرغرورشان

همیشه کینه ورز و اخم کرده و ستمگر است

گروهی از میان ما خدای مه گرفته شان

شبیه دیدن از ورای شیشه ای مشجر است

ولی خدای من خدای عاشقی که روز و شب

میان چشمه ی تبسم اش دلم شناور است

خدای من بزرگتر از آنچه فکر می کنند

خدای من از آنچه حرف می زنم فراتر است

خدای من جداست از خدای سخت گیرشان

مرا کسی که آفریده یک خدای دیگر است

گناه اگر نمی کنم برای عرض عاشقی است

وگرنه هر گناه پیش لطف او میسر است

کسی درست می شناسد آن بزرگ پاک را

که مثل من تمام عمر با خدا برادر است

به نام نامی یگانه اش قسم که بی گمان

هر آن که فکر می کند خدا یکی ست کافر است

علیرضا سپاهی لائین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط جاهل  | 

اعتکاف 1

... و بدان و آگاه باش  که دمای انجمادت را در روزهای یخ زده ی خودم خواندم و به گوش جان نیوش کردم.... لیک دریافتم که تو را چون من چنان خدایی ست که یارای نفی اش نیست و از ظهور تا صفات جلالیه اش همه و همه در گرو یک کرشمه اش دلبری می نماید.... حال اکنون ما می مانیم و خدای که می دانیم هست... و چون هست غمی نیست.... حتی اگر چند وقتی به دلیل کار نکردن رفته باشد روی اسکرین سیور جهنم.... شاید با حرفهای ما خدا از standby در بیاید.

 

اومدیم واسه مراسم اعتکاف من و خواهر بزرگترم، معنویت اعتکاف برام مهم نیست بیشتر به عنوان یه تجربه بهش نگاه می کنم می خوام ببینم سه روز زندگی تو مسجد چه طوریه.

امروز جمعه است و از فردا مراسم اصلی شروع می شه ولی ما عین خوشحالا از نماز مغرب اینجاییم. مسجد محله مون که اتفاقاً هیچ هم ازش خوشم نمی یاد ولی بزرگترین حسن اش اینه که شرکت تو مراسم مجانی یه، البته اولش پولی بود که من و خواهرم همون موقع اسم نوشتیم ولی بعد معلوم شد مسئولای مسجد حال دادن به ملت معتکف و مجانی شده.

خواهرم از دو روز پیش در تدارکِ هی هم می رفت و می یومد می گفت جاهل اینو برداشتی، جاهل اینو جا نذاری، جاهل وسایلت رو زودتر جمع کن منم مثل همیشه از لج اون و تنبلی خودم هم که شده گذاشتم دقیقه نود. البته این بساط همیشه منه، اگه یه قرن هم وقت داشته باشم تو ثانیه آخر باید وسایلم رو جمع کنم، چیزایی که با خودم اوردم ایناست: 1-قرآن 2- نهج البلاغه 3-دیوان اشعار اخوان ثالث 4- کتاب "دختر دائی پروین" 5- کتاب های زبانم تا تمرین های عقب موندم رو حل کنم 6- یه متن که شروع کردم به ترجمه اش 7- کتاب "اسرار معراج" . خلاصه معجونی واسه خودم اوردم به علاوه سررسیدم تا خاطراتم رو بنویسم.

عصر همه اهل خونه رفته بودن دنبال گوشی خریدن واسه خواهر کوچیکام (دوقلو هستن)منم وقتی از خواب بیدار شدم دیدم من و خواهرم (همون که تو اعتکاف با هم هستیم) تنهاییم، اول رفتم سراغ پیدا کردن یه لباس مناسب، چپ و راست تاپ انتخاب کردم که از لج هر چی بچه مثبتِ واسه بهم ریختن فضای معنویت دروغین مسجد هم که شده بپوشم ولی بعد پشیمون شدم نمی دونم چرا ولی پشیمون شدم بعد هم همین چهارتا شویدِ عزام رو دادم خواهرم واسه ام ویو کرد (همون صاف کن های مو رو می گم). یه چیزی الآن یادم اومد ظهر هم موهام رو رنگ کردم (یه چیز دیگه هم یادم اومد، اینکه یادم رفته مانتوم رو که بعد از خشک شدن اورده بودم تو اتاق جمع کنم ان شاء الله که یکی دلش می سوزه و واسه ام جمع می کنه) خیلی هم حساسیت داشتم که قشنگ از آب در بیاد می خواستم تیره اش کنم ولی نگو اشتباهی رنگ مو مامانم رو زدم به سرم و یه دفعه دیدم شدم زردمبو، اولش نفهمیدم که جریان چیه با خودم می گفتم خدایا چرا این جوری شده شاید اکسیدانش زیاد بوده یا چه می دونم یه دلیل دیگه خواهرهای عزیز هم که از مسخره کردن کم نمی ذاشتن این قدر خندیدن که مامان بیدار شد (آخه عادت داره ظهرا بخوابه) بهش گفتم نگاه کن چطوری شده، نمی دونم چی شد که یه دفعه شک کرد رنگ موی اونو اشتباهی زدم بعد از یه کمی تحقیق و بررسی هم دیدم آره؛ خلاصه دوباره موهام رو رنگ کردم عصر هم بند و اصلاح و این برنامه ها که جلوی دختر مزخرف های اینجا (یکی دوتاشون مثل ما خوشحال بودن و زود اومدن از روی همونا دارم قضاوت می کنم و تصورات قبلی ام) خوشگل باشم و چراغ غیبتشون رو روشن نگه دارم.

از کجا رسیدم به کجا ...

داشتم از موبایل خریدن خواهرام می نوشتم، آره دیگه اینا رفته بودن و من گفتم حالا حالاها پیداشون نمی شه و خوشحال بودم که بعد از نماز به مسجد می رسیم و نمی خوایم نماز جماعت بخونیم. تقریباً هم درست پبش بینی کردم اما نماز مغرب ام هنوز تموم نشده بود که سرو کله شون پیدا شد و تند تند بند وبساط مون رو جمع کردیم و اومدیم. تو مسجد هم می خواستن نماز عشا رو شروع کنن و تا من بیام چادر بردارم نماز شروع شده بود و خدا رو شکر به جماعت نرسیدم (یادم باشه سوره واقعه امشب ام رو هنوز نخوندم) و شاد و خندون واسه خودم فُرادا خوندم. بعد هم که یه آقایی دو ساعت مثلاً سخنرانی کرد و رو اعصابمون راه رفت منم با اعصاب خورد نشسته بودم و مجسمه های تقوا رو نگاه می کردم یا الکی گوشی ام رو دست می گرفتم و باهاش ور می رفتم. خوشبختانه یه دختر ناز و کوچولو به اسم نرگس دیدم و با اون و خواهرش زهرا دوست شدم، یه شکلات از جلو بساط اسلام مامانش برداشتم و مجبورش کردم با دهن نوچش دو تا بوس چسبناک اساسی رو لپم بذاره تا شکلات خودش رو به خودش بدم بعد هم قلقلکش کردم ... آآآآآآآآی من نرگس می خوام. مامانم هم همین طور که با دوستاش سلام علیک می کرد هر از گاهی هم منو به دوستاش معرفی می کرد و اونا هم با چشمای گرد شده می گفتن: "اِ مگه اینم دخترتِ" البته بعضی هاشون از قدیم ندیم ها یه چیزایی خاطرشون بود و با حدس و گمان می گفتن من باید دخترش باشم، بعد هم که مراسم تموم شد رفتیم تو حیاط مسجد تا از بابا خداحافظی کنیم آخه مامان گفت بابا می خواد وقتی برگشتین چون دخترای خوبی بودین و معتکف شدین بهتون پول بده پس از واجبات بود که یه کمی تحویلش بگیرم اونم تعارف کرد پول می خوایم یا نه و می خوایم چیزی واسه شام برامون بخره یا نه که ما گفتیم نه هر چند من دلم غش می رفت واسه فلافل نمی دونم چرا یه دفعه دلم خواست آخر سر هم گفت برای امواتمون (منظور مامان و بابای خودش و مامان بود) نماز بخونیم خواهرم هم به عنوان نماد پاچه خواری رفت سمت شیشه راننده و بابا رو بوس کرد (حالم از این اداها بهم می خوره تو مسجد هم مامان به زور بوسم کرد) و منم گفتم حتماً دعا می کنم دامادای خوبی نسیبتون بشه. بعد اومدیم تو مسجد من و خواهرم و سه تا دختر دیگه الآن تو مسجدیم البته یکی دو نفر دیگه هم بودن که وسایل شون رو گذاشتن و رفتن (ترجمه فارسی اش می شه جا گرفتن)  که ساعت دوازده که مسجد اعلام کرده بود بیان. جای بساط ما کنج دیوار و درست زیر بلندگوِ نمی دونم چه طور می خوام با سروصداهای اینجا سر کنم. اینم بگم که اول پشیمون شدم اومدم این مسجد، گفتم کاش می رفتم یه مسجدی که جماعت دانشجو توش جمعن تا زیاد تابلو نباشم ولی بعد به خودم دلداری دادم که اینجوری با آدمای واقعی تری روبرو می شم. وای یه نفر داره ظرفای غذاش رو جابه جا می کنه و من احساس گشنگی می کنم هر چند همین چند دقیقه پیش موز خوردم ولی مگه آدم با موز سیر می شه. الآن بعد از غرغرهای زیاد خواهرم که می گفت بی حجاب نگرد مانتو و مقنعه ام رو در اوردم و آمادگی دارم هرچه سریعتر شلوارم رو هم در بیارم و حسابی تو خونه ای بشم. خوب فعلاً بسه برم یه کم کتابِ دختردائی پروین رو بخونم (اصلاً نمی دونم جریانش چیه) و اگه شد یه کمی خواکی بخورم. آآآآآآه یادم اومد باید سوره واقعه ام رو بخونم بلکه از نظر خواهرم هم که داره دعا می خونه یه کمی از درجه نفرت انگیزی ام کم بشه ...

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط جاهل  | 

مژگان از مسجد آمد

... این چند روز رفته بودم اعتکاف. می خواستم یه اتفاقاتی رو به زور هم که شده تجربه کنم ولی خوب نشد اون چیزی که باید بشه.

اتفاقاتی که تو این مدت تو مسجد برام افتاد رو می خوام بیارم اینجا بذارم شاید یه فرجی شد و چیزی که اونجا به دست نیاوردم اینجا پیدا کنم.

فعلاً تصمیم دارم پنج شنبه ها مطالب رو بیارم تو وبلاگ پس تا اون موقع ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط جاهل  |