ما از این پست ها نتیجه می گیریم که...
... سلام،
می دونم تاخیر داشتم باید پنج شنبه آپ می کردم که نشد. یعنی از این به بعد هم نمی شه می خوام اگه بشه دوشنبه ها آپ کنم.
دوستان سریال تمام شد. به همین خاطر دیگه چیزی به اسم جوابیه نداریم. یعنی فعلاً تصمیم ندارم همچین کاری بکنم.
اعتکاف تموم شد و داغ اش به دلم موند. داغ اشکایی که نریختم! می دونی اصلاً اون چیزی نشد که من فکر می کردم.
این چیزایی که اینجا نوشتم مجموعه یادداشت های من تو سه روز اعتکاف امسالم (1386شمسی) بود. از اول تصمیم قطعی نداشتم که به اینجا منتقل اش کنم ولی در نهایت اومد.
خوشحال شدم سریال تو روز تولدم (29 شهریور) تموم شد که به فال نیک می گیرمش شاید باعث تولدی دوباره بشه.
و اما در مورد این تجربه:
تو روزایی این تجربه برام اتفاق افتاد که از نظر روحی حسابی به هم ریخته بودم و نیاز به آرامش داشتم آرامشی که تو اعتکاف بهش نرسیدم و تصمیم گرفتم اینجا بهش دست پیدا کنم. این جا حرفای جالبی از دوستان عزیزم شنیدم. یکی از یکی قشنگ تر. ولی هنوز به اون چیزی که می خواستم نرسیدم. مخاطبین من تو این وبلاگ عمداً دو دسته بودن یا کسانی بودن که راهشون رو پیدا کرده بودن و این راه به مذهب ختم شده بود دسته دیگه هم کسانی بودن که مثل من سردرگم بودن حالا شدت اش فرق می کرد چیزی که کمبودش رو کاملاً حس کردم عدم حضور دسته سومی بود که از نظر من شامل کسانی می شه که راهشون رو پیدا کردن و این راه به مذهب ختم نشده و شاید به همین دلیلِ که هنوز فکر می کنم به نتیجه نرسیدم ولی خوب چیزایی هم یاد گرفتم در کل نشد اونی که باید می شد.
در مورد سریال هم باید بگم:
تمام نوشته ها بدون ویرایش خاص و رفع اشکالات نگارشی به وبلاگم منتقل شد. فقط قسمت های سبز رنگ بالای هر پست بود که از وبلاگ های دوستانم پریسا، حسین، گودو بود سه تا از اون ها هم از نوشته های جبران خلیل جبران و سهراب سپهری (دو تا) گرفته شده بود. فقط مال پست اول رو نمی دونم از چه وبلاگی برداشتم.
برام دعا کنید دوست دارم راهم رو پیدا کنم و به آرامش واقعی برسم آرامشی که به صورت اتفاقی تو لحضاتی از زندگی درک کردم و اون قدر برام لذت بخش بود که دلم می خواد تمام عمر داشته باشمش.
.
.
.
تو سریال از کسی به اسم الهام که خواهر کوچولوی نازی به اسم نرگس داره حرف زدم نمی دونم یادتونه یا نه؟ جمعه تو ایستگاه اتوبوس دیدمش با مامان و خواهرش بود داشت از نمایشگاه قرآن برمی گشت. از اونجایی که اتوبوسِ خطی که ازش استفاده می کنم اصولاً سالی یه بار میاد (یعنی مثلاً جمعه که دارم ازش حرف می زنم ساعت شش تو ایستگاه بودیم ولی 7 اتوبوس اومد و یه جورایی به جای افطار سحری رسیدم خونه) شروع کردیم به حرف زدن که چیکار می کنیم و دوستاش چطورن. یه دفعه گفت یادش به خیر چه اعتکافی بود، منم سوالی که آقای جلیلی (یکی از کامنترهای پست قبلی) ازم پرسیده بود رو ازش پرسیدم یعنی چیزی که ذهن خودمم مشغول کرده بود. گفتم الهام! تو راضی بودی از اعتکاف گفت نه گفتم چرا؟ گفت اون چیزی که فکر می کردم نشد گفتم یعنی چی؟ گفت: من تو تلویزیون یه چیز دیگه دیده بودم و تصور دیگه ای داشتم ولی وقتی اومدم خیلی تو ذوقم خورد. گفت فکر می کردم دعاهای دسته جمعی می خوونیم و دسته جمعی نماز می خوونیم ولی نشد اصلاً ملت حال نداشت. گفتم نظر دیگرون چی بود گفت اونایی رو که می شناسم هم همین نظر رو داشتن می گفتن با اون چیزی که تصور می کردیم خیلی فرق داشت تازه دوست داشتیم با آدمای دیگه هم که اومدن آشنا بشیم در کل مسجد خوبی رو انتخاب نکردیم واسه همچین مراسمی گفتم یعنی چی؟ می خوای بگی سال دیگه اعتکاف می ری جای دیگه؟ گفت با بچه ها که حرف زدم گفتن بریم مسجد ... که نسبتاً هم نزدیکِ چون مسجد ما حال نمی ده و هیچ چیز تازه ای یاد نگرفتیم. گفتم یعنی سخنرانی ها رو دوست نداشتی گفت نه حال نداد فقط یکی اش خوب بود با مراسم عزاداری برای حضرت زینب. گفتم یعنی می خواین برین اونجا؟ گفت نه در نهایت تصویب نشد می خوایم سال دیگه دوباره همین جا دور هم جمع بشیم. گفتم که چی بشه؟ گفت نمی دونم ولی باید همین جا رو درست کنیم. گفتم زدی به خال منم همین نظر رو دارم. گفتم به نظرت چطوری می شه درستش کرد؟ گفت باید همه خانم ها دور هم جمع بشیم و دسته جمعی کار کنیم گفت یادته ختم قرآن رو؟ هر کی یه جز خووند و تو یه روز قرآن رو ختم کردیم گفتم آره گفت می شه هر روز این کار رو کرد. گفت کتاب هم خیلی مهم می توونیم یه سری کتاب به درد بخور بیاریم و بخوونیم و در موردش حرف بزنیم گفتم آره اینم ایده جالبی یه. گفتم پس برای سال دیگه پایه ای گفت آره این دفعه دیگه تجربه داریم می دونیم باید چیکار کنم گفت تو هم میای گفتم ........................... آره حالا من موندم لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود!
