تبليغاتX
خدا اهل دیاری را تا جاهلند هلاک نکند

خدا اهل دیاری را تا جاهلند هلاک نکند

یادداشت های شخصی

نمی دونم

 

 

بيا اينجا پهلوم بشين

تا آخرين آهنگ رو برات بخوونم

تا وقتي مي‌ري با خودت ببريش

من، تو رو اينجا در اين سپيده دم يخبندون

و بارش ملايم برف فوريه به خاطر خواهم آورد.

 

فردا، جايي خواهي بود كه سبك و آزادي

جايي كه اين بادهاي سرد نمي وزن،

و شايد گاه و بيگاه

بايستي، و به من

و بارش ملايم برف فوريه فكر كني.

 

از من نپرس كه همه‌ي اون لحظات جادويي كجا رفته‌ن

خودت هم مي دوني كه دلت نمي خواد بدوني،

و خاطراتي كه از من داري

فقط تا اوايل ذوب شدن برفهاي فوريه دووم ميارن.

 

گمون كنم سعي در صحبت كردن، ديگه هيچ فايده اي برامون نداشته باشه

شايد مي‌بايست خيلي پيشترها تلاش مي كرديم،

اما حالا تموم راههاي تابستوني

كه عادت داشتيم توشون راه بريم

با برف فوريه پوشيده شده‌ن.

 

واقعاً اميدوارم باغت رو تو خورشيد پيدا كني

اون كمك مي كنه تا گلهاي قشنگت رشد كنن

و شايد اونوقت منو به عنوان كسي كه

تو رو در حال رفتن زير بارش برف فوريه ديده به خاطر بياري.

 

پس بيا اينجا پهلوم بشين

تا آخرين آهنگ رو برات بخوونم

تا وقتي مي ري با خودت ببريش

من، تو رو اينجا در اين سپيده دم يخبندون

و بارش ملايم برف به خاطر خواهم آورد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط جاهل  | 

گرگ هاری شده ام

... این شعر رو امروز دیدم تو کتاب شعری که هر روز رو میز کارم و جز شعر زمستان چیزی ازش نمی خووندم.

 

گرگ هاري شده‌ام،

هرزه پوي و دله دو.

شب درين دشتِ زمستان زده‌ي بي همه چيز،

مي دوم، ‌بُرده ز هر بادِ گرو.

چشمهايم چو دو كانونِ شرار،‌

صفِ تاريكيِ شب را شكند،

همه بي رحمي و فرمانِ فرار.

 

گرگِ هاري شده‌ام، خون مرا ظلمتِ زهر

كرده چون شعله‌ي چشمِ تو سياه.

تو چه آسوده و آرام خرامي به برم!

آه،‌ مي ترسم، ‌آه.

 

آه، مي‌ترسم از آن لحظه‌ي پر لذت و شوق،

كه تو خود را نگري،

مانده نوميد ز هرگونه دفاع،

زيرِ چنگِ خشنِ وحشي و خونخوارِ مني.

پوپكم! آهوكم!

چه نشستي غافل!

كز گزندم نرهي، گرچه پرستار مني.

 

پس از اين دره‌ي ژرف،

جاي خميازه‌ي جادو شده‌ي غارِ سياه،

پشت آن قله‌ي پوشيده ز برف،‌

نيست چيزي، خبري.

ور تو را گفتم چيز دگري هست، نبود

جز فريب دگري.

من از اين غفلت معصومِ تو،‌اي شعله‌ي ‌پاك!

بيشتر سوزم و دندان به جگر مي فشرم.

منشين با من، ‌با من منشين،

تو چه داني كه چه افسونگر و بي‌پا و سرم؟

 

تو چه داني كه پسِ هر نگهِ ساده‌ي من،

چه جنوني،‌ چه نيازي،‌ چه غمي ست؟

يا نگاه تو،‌ كه پُر عصمت و ناز،

بر من افتد؛ چه عذاب و ستمي‌ست.

 

دردم اين نيست ولي،‌

دردم اين است كه من بي تو دگر

از جهان دورم و بي‌خويشتنم.

پوپكم! آهوَكم!

تا جنون فاصله‌اي نيست ازاينجا كه منم.

مگرم سويِ تو راهي باشد،

-چون فروغِ نگهت-

-ورنه ديگر به چه كار آيم من

بي تو؟ -چون مرده‌ي چشم سيهت.-

 

منشين اما با من، ‌منشين.

تكيه بر من مكن، اي پرده‌ي طنازِ حرير!

كه شراري شده‌ام.

پوپكم! آهوَكم!

گرگ هاري شده‌ام.

 

 

 

شما می تونید هر جور خواستید برداشت کنید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط جاهل  |